سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴

هواپیما

جریان هواپیما بالاخره به کجا کشیده شد. موتورش خراب بود. ساخت پنجاه سال پیش بود. آمریکا مقصر بود یا اسرائیل؟ بسیجی ها برای چی جعبه سیاهش را دزدیدند؟ از رنگ سیاه خوششان می آید یا برده اند تا روی هواپیمایی دیگر نصب کنند؟ شاید هم مثل اتوبوس کذایی نویسندگان بود که قرار بو برود توی دره؟ پرتقال فروش ماجرا کجاست؟ یا اصلا نکند چند تا خبرنگار فضول و کنجکاو توی این جمع بود و باید سقوطشان می کردند؟ واقعیت را چرا پنهان می کنند؟ درنیایند بگویند که ما پیرو تئوری توطئه هستیم. اگر کاسه ای زیر این نیم کاسه نیست پس چرا حقیقت را به بخت برگشتگانی که به هواپیماهای شما اعتماد می کنن، نمی گویید. نکند این هم مثل قتل های زنجیره ای سال ها ماجرایش به درازا کشیده خواهد شد. قتل هایی که فرمان دهندگان و فرمانبردارانش همه وزیر و وکیل و رئیس جمهور مملکت شده اند.

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

هارولد پینتر



امروز نوبل ادبیات را به هارولد پینتر نمایشنامه نویس و شاعر انگلیسی می دهند. پینتر آخرین بازمانده نسلی است که تئاتر نوین را به جهان ارائه دادند. نسلی که با ساموئل بکت ، تنسی ویلیامزو آرتور میلر آغاز و به خود پینتر ختم می شود. او به بیماری سرطان حنجره گرفتار و در بیمارستان بستریست. پینتر چندی پیش در سخنرانی کوتاهی خواستار محاکمه تونی بلر – به عنوان جنایتکار جنگی شده بود- او اشغال عراق را « تروریسم دولتی » خواند ، که بر پایه دروغ های بوش و همکارانش بنا شده است. پینتر همواره از آزادی و حقوق بشر دفاع نموده و در سال های اخیر یار و یاور نویسندگان و روشنفکران ایرانی بوده. اگر چه تن بیمار پینتر اجازه حضور او را در مراسم اعطای نوبل نمی دهد، اما کلمات آتشین او در آنجا به دفاع از حقیقت بر خواهد خواست.

زیست نامه و آثار هارولد پینتر
ویدئوی سخنرانی او در 7 دسامبر در سوئد
پینتر در ویکی پدیا
شعر پینتر
شعر پینتر
درباره کارهای پینتر
درباره کارهای پینتر

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

سپاس

نخست سپاس بگویم به این رفقای وب لاگیم که آمدند و مثل همیشه دل داری دادند و با خودشان دنیایی از مهر و دوستی بر جای نهادند. سپاس !
این تک گویی ناصر را خواندم و کلی حال کردم . گفتم که شما هم بخوانید و حال کنید. طنز تلخ نوشته های او به ویژه نوستالژی نهفته در درون آنها لذت زیادی به خواننده می دهد .

چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۴

بیماری

چندیست که نمی نویسم. یعنی روحیه اش را ندارم. بیمارم. هم روانم در بند است و هم جسم ام توان کشیدن این بار گران را ندارد. نخست کمر دردهای مزمن و طاقت فرسا و سپس بیماری های رنگارنگ. شاید هم کمی خودم را باخته ام . شاید برای خودم ناز می کنم و یا این جوری خودم را برای خودم طفللکی جا می زنم. نمی دانم. اما آن چه که می دانم ناتوانی و رنج است. دست به نوشتن نمی رود. بار دل زیاد است اما. بگذریم می خواستم بگویم که عشق من به نوشتن و به ویژه وب لاگ نویسی هم چنان سر جایش هست و روز به روز بیشتر هم می شود. خیال ورتان بر ندارد که آمده ام وداع بگویم . نه . که آمده ام بگویم زنده ام و به عشق شما عزیزانم می خواهم بیشتر زنده بمانم. کار من به گونه ایست که شبانه روز با بیماران سرطانی سر و کار دارم و می دانم که زنده گی چه ارزش بزرگی دارد و از آنها درس های بسیاری آموخته ام. اگر چه در کشور ما متاسفانه آدم بیمار را مرده حساب می کنند، اما یاد گرفته ام که خود بیماران چگونه برای یک ساعت بیشتر زنده ماندن تلاش می کنند. آری من با انسان هایی که مرگشان را با تاریخ به آنها می گویند سر و کار دارم. واکنش انسان ها در برابر خبر مرگ زودرسشان را دیده ام. واکنش هایی که یکی از آنها مثل دیگری نیست. همه جورش را هم دیده ام . پیر را جوان را بچه را . واکنش ها بسیار متفاوت است. یکی آن چنان روان پریش می شود که همین روان پریشی او را پیشاپیش می کشد . دیگری با ظاهر خونسرد اما با درونی پر آشوب و غوغا به مرگ می نگرد و یکی هم با داد و فریاد و فحش به زمین و آسمان. همه جورش را دیده ام. اما بدترین برخورد با بیمار بازپس گرفتن نقشی است که او در اجتماع بازی می کند. مثلا امروز استاد دانشگاه است و پس از بیماری می شود « طفلک فلانی » . جامعه ما بیمار را پیشاپیش می کشد. بگذریم آمدم بگویم که من هم به نوعی بیمار شده ام. اما به هیچکس اجازه نخواهم داد که نقش وب لاگ نویس را از من بگیرد. نقش های دیگرم را فعلا دارم. این یکی اما نقش عشق است. یا شاید خود خود عشق.