شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۳
دید بزن
این هم برای خواهران و برادران مسلمانی که به دنبال ریشه های خودشان می گردند. راستش را بگویید این خوبه یا پای منبر آخوند نشستن؟
جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳
کنفرانس ژنو
این هم جی.لندنی نماینده کانون وب لاگ نویسان ایران در اجلاس جهانی سازمان ملل برای آزادی ارتباطات در اینترنت. شنیده ام که
روی ماموران جمهوری اسلامی را در این اجلاس کم کرده اند. اقدام زیبای گزارشگران بدون مرز مبنی بر انتخاب وبلاگ نویسان از کشورهای زیر سانسور و رو کردن دست دولت های سانسورچی، ستایش آمیز است.
پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳
باز هم درخشان
پس از خواندن پاسخ شبح به حسین درخشان و بر خورد علیرضا و روزبه و این رفیق نازنینم ، با خودم گفتم که شاید لحن گفتار من دوستان و همکاران وب لاگ نویسم را رنجانده باشد و هم اینکه عده ای برخورد شخصی من با درخشان را با عضویت من در کانون یکی کنند و برای کوبیدن پن لاگ از آن بهره برند. از همین رو لازم دانستم که آن پاسخ پیشین را که بیشتر از روی خشم و ناراحتی من از تهمت های ناروایانه درخشان بود، کمی باز کنم تا جان سخنم در لابلای آن واژه های آلوده به خشم و عصبیت به باد نرود.
نخست بگویم که برچسب زنی درخشان به کانون نبود که آتش در جان من افکند، چرا که کانون وبلاگ نویسان با همین کارکرد کوتاه مدت خودش نشان داده که بنیادش برای دفاع از آزادی بیان و قلم ریخته شده و با هوچی گری نمی توان اهدافش را به زیر سوال برد.
آن چه که مرا دگرگون کرد، توهین های آقای درخشان به پناهندگان و از آن راه به نیروهای اپوزیسیون برون مرزی بود. درخشان به کسانی توهین می کند، که داغ و درفش امثال حسین شریعتمداری را (که درخشان با او گفتگوی تلفنی هم می کند) بر تن های رنجور خود دارند و برای فرار از اعدام و شکنجه رژیم اسلامی به بیرون مرزها آمده اند. نوشته او سراسر توهین و دروغ بافی است و گرنه آقای درخشان فکر روشن و مشخصی ندارد که بشود با آن برخورد کرد. این آدم یک روز از اسرائیل دفاع می کند و روز دیگر تلفن می زند به حسین شریعتمداری و او را به راه راست اندرز می دهد. یک روز عاشق سینه چاک جان کری است و روز دیگر دستور می دهد که ملت بروند با شاهرودی خامنه ای گفتگو کنند و آنها را در جریان رخدادهای روز بگذارند ، چرا که طفلکی ها خبری از اوضاع ندارند. با این گونه پراگماتیسم فرصت طلبانه - که نمونه اش را در موضع گیری علیه کانون و پناهندگان می بینیم - نمی شود به گفت و گوی منطقی نشست. اما این ها نظرات شخصی اوست و به خودش مربوط است. جایی که به بیراهه می زند و دیگران را مورد توهین آشکار قرار می دهد و « حرامزاده » خطابشان می کند ، دیگر نمی شود در برابر او سکوت کرد. من می بایست گفته های بی سرو ته او را نقد می کردم و ماسک از چهره ی چندگانه او بر می داشتم. اما او برای هوچی گری و یارگیری آمده بود و راه گفت و گو را از همان آغاز نوشته اش بسته بود.
درخشان می گوید : « حالا ببینید در حالی که در زمان دستگیری بابک غفوریآذر و امید معماریان و بقیه هیچ عکسالعملی نشان ندادند » . اگر درخشان به خودش زحمت می داد و اعلامیه کانون را که در سایت گزارشگران هم آمده می خواند ، می دید که در آن جا ما از زبان ابطحی گفته ایم که این آقا به دستگیری و شکنجه این دو تن و دیگران اشاره کرده است. اما او دنبال حقیقت نیست. من با یک پرسش این بحث را خاتمه یافته اعلام می کنم. آقای درخشان شما که می گوئید : « شما جای من باشید به دفاع بیش از معمولشان از مجتبیسمیعینژاد که هنوز هیچکس نمیداند کیست و چرا دستگیر شده شک نمیکنید؟ ». او ما را متهم به جانبداری از پسر خاله امان مجتبی سمیعی نژاد می کند. آیا مجتبی سمیعی نژاد پسر خاله گزارشگران بدون مرز هم هست ؟ اگر نیست چرا گزارشگران از فردی که شما او را نمی شناسید و تصور می کنید که پسر خاله ماست ، دفاع کرده است؟ شما که می گویی حقیقت را دوست داری، حاضری به دروغی که گفته ای ، اعتراف کنی؟ آیا این خط دادن به جمهوری اسلامی نیست که مجتبی را پسر خاله ما معرفی می کنی و بعد هم می گویی که ما همه کمونیست و مجاهد هستیم و غیر مستقیم یعنی که بگیرید اینها را. آیا شما وجدانتان ناراحت نمی شود که یک وبلاگ نویس جوان را به زیر شکنجه می فرستید؟ اگر شما شناختی از سمیعی نژاد ندارید، از کجا فهمیدید که پسر خاله ی ماست ؟
من از پیش می دانم که پاسخی ندارید. می دانم که به هوچی گری خود ادامه می دهید. این ها را نوشتم تا دوستان عزیز و همکاران معتقد به گفت و گو و روامداری بدانند که خشم و عصبیت من - گر چه نادرست - اما بازتابی از روان آزرده ی من در برابر دروغ و تحریف و هوچی گریست. از همه ی این دوستان و همکاران وب لاگ نویسم ، پوزش می خواهم.
نخست بگویم که برچسب زنی درخشان به کانون نبود که آتش در جان من افکند، چرا که کانون وبلاگ نویسان با همین کارکرد کوتاه مدت خودش نشان داده که بنیادش برای دفاع از آزادی بیان و قلم ریخته شده و با هوچی گری نمی توان اهدافش را به زیر سوال برد.
آن چه که مرا دگرگون کرد، توهین های آقای درخشان به پناهندگان و از آن راه به نیروهای اپوزیسیون برون مرزی بود. درخشان به کسانی توهین می کند، که داغ و درفش امثال حسین شریعتمداری را (که درخشان با او گفتگوی تلفنی هم می کند) بر تن های رنجور خود دارند و برای فرار از اعدام و شکنجه رژیم اسلامی به بیرون مرزها آمده اند. نوشته او سراسر توهین و دروغ بافی است و گرنه آقای درخشان فکر روشن و مشخصی ندارد که بشود با آن برخورد کرد. این آدم یک روز از اسرائیل دفاع می کند و روز دیگر تلفن می زند به حسین شریعتمداری و او را به راه راست اندرز می دهد. یک روز عاشق سینه چاک جان کری است و روز دیگر دستور می دهد که ملت بروند با شاهرودی خامنه ای گفتگو کنند و آنها را در جریان رخدادهای روز بگذارند ، چرا که طفلکی ها خبری از اوضاع ندارند. با این گونه پراگماتیسم فرصت طلبانه - که نمونه اش را در موضع گیری علیه کانون و پناهندگان می بینیم - نمی شود به گفت و گوی منطقی نشست. اما این ها نظرات شخصی اوست و به خودش مربوط است. جایی که به بیراهه می زند و دیگران را مورد توهین آشکار قرار می دهد و « حرامزاده » خطابشان می کند ، دیگر نمی شود در برابر او سکوت کرد. من می بایست گفته های بی سرو ته او را نقد می کردم و ماسک از چهره ی چندگانه او بر می داشتم. اما او برای هوچی گری و یارگیری آمده بود و راه گفت و گو را از همان آغاز نوشته اش بسته بود.
درخشان می گوید : « حالا ببینید در حالی که در زمان دستگیری بابک غفوریآذر و امید معماریان و بقیه هیچ عکسالعملی نشان ندادند » . اگر درخشان به خودش زحمت می داد و اعلامیه کانون را که در سایت گزارشگران هم آمده می خواند ، می دید که در آن جا ما از زبان ابطحی گفته ایم که این آقا به دستگیری و شکنجه این دو تن و دیگران اشاره کرده است. اما او دنبال حقیقت نیست. من با یک پرسش این بحث را خاتمه یافته اعلام می کنم. آقای درخشان شما که می گوئید : « شما جای من باشید به دفاع بیش از معمولشان از مجتبیسمیعینژاد که هنوز هیچکس نمیداند کیست و چرا دستگیر شده شک نمیکنید؟ ». او ما را متهم به جانبداری از پسر خاله امان مجتبی سمیعی نژاد می کند. آیا مجتبی سمیعی نژاد پسر خاله گزارشگران بدون مرز هم هست ؟ اگر نیست چرا گزارشگران از فردی که شما او را نمی شناسید و تصور می کنید که پسر خاله ماست ، دفاع کرده است؟ شما که می گویی حقیقت را دوست داری، حاضری به دروغی که گفته ای ، اعتراف کنی؟ آیا این خط دادن به جمهوری اسلامی نیست که مجتبی را پسر خاله ما معرفی می کنی و بعد هم می گویی که ما همه کمونیست و مجاهد هستیم و غیر مستقیم یعنی که بگیرید اینها را. آیا شما وجدانتان ناراحت نمی شود که یک وبلاگ نویس جوان را به زیر شکنجه می فرستید؟ اگر شما شناختی از سمیعی نژاد ندارید، از کجا فهمیدید که پسر خاله ی ماست ؟
من از پیش می دانم که پاسخی ندارید. می دانم که به هوچی گری خود ادامه می دهید. این ها را نوشتم تا دوستان عزیز و همکاران معتقد به گفت و گو و روامداری بدانند که خشم و عصبیت من - گر چه نادرست - اما بازتابی از روان آزرده ی من در برابر دروغ و تحریف و هوچی گریست. از همه ی این دوستان و همکاران وب لاگ نویسم ، پوزش می خواهم.
چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳
انقلاب بهمن : انقلاب زجر ، فجر یا انقلاب آینده
هواداران رژیم شاهی که در چمن زار فراموشی و بی حافظه گی می چرند، انقلاب بهمن را سیاه ترین رویداد تاریخ ایران و ماه بهمن را ماه زجر می نامند. هم راه با این جماعت برخی از نادمان جنبش چپ – که امروز هواخواه دمکراسی بوش در عراق شده اند- انگشت پشمیانی به دندان می گزند. اینها تازه پس از سی سال دویدن در جاده ی اشتباه ، حالا به این نتیجه رسیده اند که شاه چندان هم بد نبود. در آن سوی این دایره ی نومیدی ، حکومت اسلامی ایستاده است. آنها انقلاب را با رقص بر پیکر انقلاب جشن می گیرند و آن را تمام شده می دانند. آنها با بی آزرمی انقلاب را اسلامی و بهمن ماه را ماه فجر نام گذاری کرده اند.
انقلاب بهمن برای دگرگونی ریشه ای در جامعه ی ما پا گرفت و آمد تا باتلاق گند گرفته تمدن شاهنشاهی را بر هم زند و جهل و خرافات و سنت و پس ماندگی و فقر و بیسوادی و عقده های خروار شده بر سینه ی مردم را رو بیاورد. انقلاب بهمن آمد تا چهره ی تمدن اسلامی/ آریایی ما را بر ما پدیدار سازد. آمد تا چهره ی بزک شده ی جشن های دوهزار و پانصد ساله را که بر استخوان فقر و فلاکت ملت بنا شده بود، پاک کند و ریش و پشم حجت السلام ها و آیت الله ها و شیخ ها و ملاها و فال گیرها و رمال ها و حاجی ها را که از زیر ماسک این تمدن قلابی بیرون زده بود ، آشکار نماید. آمد تا ملت غرق در خرافات و افتخارات جعلی را از خواب دیرینه بپراند و علیه خودشان به قیام وادارد. آمد تا بنیاد خانواده ی سنت زده و مذهب پرورده را از بیخ و بن در آورد و ریشه های پوسیده اش را زیر نور به ما به نمایاند. آمد تا لاف و گزاف جامعه ی پدرسالار را روی دایره بریزد و مردسالاری بنا شده بر بیضه و ریش را در تخت حکومت نشاند و بی آزرمش کند. دیکتاتوری و استبداد دینی را به اوج آسمان رساند تا مردم بتوانند آن را در تمام رخ چرکینش به بینند. انقلاب بهمن آمد تا با ذات مردمی و گوهر دمکراتیک اش ، استبداد تمام تاریخ ایران را به چالش فراخواندو گور بدترین استبداد – یعنی استبداد دینی - را به دست خودش مهیا کند. انقلاب بهمن در کردار روزمره اش چیزهایی به مردم آینده نگر آموخته که با خواندن خروارها کتاب نصیب آنان نمی شد.
اگر نسل فعال در انقلاب بهای سنگینی را در مبارزه علیه خمینیسم و بنیادگرایی اسلامی پرداخت و می پردازد، اما راهی را برای نسل آینده گشوده که پایانش جز ایرانی آباد و آزاد و رها از بند سنت و مذهب ، نخواهد بود. نسلی که در دوره انقلاب زاده شده و با انقلاب رشد یافته می داند که چگونه باید دین و سنت و خرافات و آخوند را به امامزاده ها و مساجد تبعید کند و درب آنها را چهار میخ نماید. اگر روزی صادق هدایت سینه می درید تا به مردم بگوید که مذهب در سیاست چه جهنمی برپا می دارد - و سر آخر همین سنت ها و خرافات او را به خودکشی واداشت – امروز خود حکومت اسلامی با کارکرد روزانه اش این درس را با زور به مردم می دهد و ابله ترین آدم را هم از خواب می پراند و هشیارش می کند.
انقلاب مشروطه با دسیسه و توطئه روحانیت معظم و شاگردان شیخ فضل الله به شکست کشانده شد، دولت مصدق که ادامه مشروطه بود با هم دستی شاه و شیخ به خاک و خون کشانده شد. در طول تاریخ این روحانیت سد راه هرگونه ترقی خواهی و آزادی خواهی به معنی واقعی آن بوده و هست. انقلاب بهمن این روحانیت را روی صحنه آورد و لختش کرد تا شعبده بازی هایش را انجام دهد و با تیپای همین انقلاب هم از صحنه سیاسی ایران برای همیشه بیرون انداخته خواهد شد.
اروپا نزدیک به پنج قرن برای بیرون راندن مذهب و خرافات از زندگی سیاسی و اجتماعی رنج کشید و در این راه قربانیان زیادی داد. کشور ما نخستین کشور خاورمیانه خواهد بود که این راه را در مدتی بسیار کوتاه تر طی خواهد کرد. گذشتن از این راه سخت و پرسنگلاخ را گریزی نبوده و نیست. هیچ زنجیری سخت تر و محکم تر از زنجیر سنت و مذهب نیست.
برخی انقلاب بهمن را توطئه می دانند و فکر می کنند که خمینی و هوادارنش از کره ی ماه آمده بودند . سوار شدن خمینی بر موج انقلاب بهمن چیز عجیب و دور از باوری نبود. زنده یاد بیژن جزنی چند سال پیش از انقلاب در تحلیلی که بر شالوده ی وضعیت سیاسی، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی آن زمان استوار بود، گمان زده بود که در ایران اگر انقلابی رخ دهد ، خمینی شانس زیادی برای قدرت گیری دارد. با یک نگاه به جامعه پیش از انقلاب بهمن می توان به سادگی فهمید که چرا خمینی توانست رهبری را ازکف دیگر نیروها برباید.
اگر چه حکومت اسلامی بیش از یک ربع قرن است که دارد بر پیکر انقلاب لگد می زند، اما انقلاب تا به هدفش – نوزایی فرهنگ انسانی و دمکراتیک – نرسد، آن را سر باز ایستادن نیست. پایان این انقلاب آغاز حکومت دمکراسی در ایران است. در پایان این انقلاب دیگر هیچ آخوند و رمالی نمی تواند به روستاها برود و به مردم بگوید : « نگذاشتند ما اسلام را پیاده کنیم» . باور کنید دفاع از حکومت دینی در آن دوره به امری ناممکن مبدل خواهد شد. این نوزایی باید در کشور ما انجام می گرفت. در تاریخ تا کنونی ایران مردم هیچ گاه به اندازه امروز بیدار و سیاسی نبوده اند. امروز آنها می دانند که چه می خواهند و چه چیزی را نمی خواهند. آنها با گوشت و پوست خود داغ و درفش حکومت دینی و سنت های پوسیده فرهنگیش را ، لمس کرده اند. کمتر خانواده ای در ایران است که در این راه قربانی نداده باشد.
آری . انقلاب بهمن بیدار و هشیار به راه خود ادامه می دهد. انقلاب در خواسته های روزافزون مردم ، زنان ، کارگران، معلمان ، در اعتراض دانشجویان و فرهیخته گان ، در قلم روزنامه نگاران و نویسندگان ، در اینترنت و وب لاگ ها و در تمامی صحنه های زندگی روزمره مردم حضور دارد و بیداد و ستم و استبداد و دزدان انقلاب را به چالش فرا می خواند. صدایش را نشنیده اید؟
انقلاب بهمن برای دگرگونی ریشه ای در جامعه ی ما پا گرفت و آمد تا باتلاق گند گرفته تمدن شاهنشاهی را بر هم زند و جهل و خرافات و سنت و پس ماندگی و فقر و بیسوادی و عقده های خروار شده بر سینه ی مردم را رو بیاورد. انقلاب بهمن آمد تا چهره ی تمدن اسلامی/ آریایی ما را بر ما پدیدار سازد. آمد تا چهره ی بزک شده ی جشن های دوهزار و پانصد ساله را که بر استخوان فقر و فلاکت ملت بنا شده بود، پاک کند و ریش و پشم حجت السلام ها و آیت الله ها و شیخ ها و ملاها و فال گیرها و رمال ها و حاجی ها را که از زیر ماسک این تمدن قلابی بیرون زده بود ، آشکار نماید. آمد تا ملت غرق در خرافات و افتخارات جعلی را از خواب دیرینه بپراند و علیه خودشان به قیام وادارد. آمد تا بنیاد خانواده ی سنت زده و مذهب پرورده را از بیخ و بن در آورد و ریشه های پوسیده اش را زیر نور به ما به نمایاند. آمد تا لاف و گزاف جامعه ی پدرسالار را روی دایره بریزد و مردسالاری بنا شده بر بیضه و ریش را در تخت حکومت نشاند و بی آزرمش کند. دیکتاتوری و استبداد دینی را به اوج آسمان رساند تا مردم بتوانند آن را در تمام رخ چرکینش به بینند. انقلاب بهمن آمد تا با ذات مردمی و گوهر دمکراتیک اش ، استبداد تمام تاریخ ایران را به چالش فراخواندو گور بدترین استبداد – یعنی استبداد دینی - را به دست خودش مهیا کند. انقلاب بهمن در کردار روزمره اش چیزهایی به مردم آینده نگر آموخته که با خواندن خروارها کتاب نصیب آنان نمی شد.
اگر نسل فعال در انقلاب بهای سنگینی را در مبارزه علیه خمینیسم و بنیادگرایی اسلامی پرداخت و می پردازد، اما راهی را برای نسل آینده گشوده که پایانش جز ایرانی آباد و آزاد و رها از بند سنت و مذهب ، نخواهد بود. نسلی که در دوره انقلاب زاده شده و با انقلاب رشد یافته می داند که چگونه باید دین و سنت و خرافات و آخوند را به امامزاده ها و مساجد تبعید کند و درب آنها را چهار میخ نماید. اگر روزی صادق هدایت سینه می درید تا به مردم بگوید که مذهب در سیاست چه جهنمی برپا می دارد - و سر آخر همین سنت ها و خرافات او را به خودکشی واداشت – امروز خود حکومت اسلامی با کارکرد روزانه اش این درس را با زور به مردم می دهد و ابله ترین آدم را هم از خواب می پراند و هشیارش می کند.
انقلاب مشروطه با دسیسه و توطئه روحانیت معظم و شاگردان شیخ فضل الله به شکست کشانده شد، دولت مصدق که ادامه مشروطه بود با هم دستی شاه و شیخ به خاک و خون کشانده شد. در طول تاریخ این روحانیت سد راه هرگونه ترقی خواهی و آزادی خواهی به معنی واقعی آن بوده و هست. انقلاب بهمن این روحانیت را روی صحنه آورد و لختش کرد تا شعبده بازی هایش را انجام دهد و با تیپای همین انقلاب هم از صحنه سیاسی ایران برای همیشه بیرون انداخته خواهد شد.
اروپا نزدیک به پنج قرن برای بیرون راندن مذهب و خرافات از زندگی سیاسی و اجتماعی رنج کشید و در این راه قربانیان زیادی داد. کشور ما نخستین کشور خاورمیانه خواهد بود که این راه را در مدتی بسیار کوتاه تر طی خواهد کرد. گذشتن از این راه سخت و پرسنگلاخ را گریزی نبوده و نیست. هیچ زنجیری سخت تر و محکم تر از زنجیر سنت و مذهب نیست.
برخی انقلاب بهمن را توطئه می دانند و فکر می کنند که خمینی و هوادارنش از کره ی ماه آمده بودند . سوار شدن خمینی بر موج انقلاب بهمن چیز عجیب و دور از باوری نبود. زنده یاد بیژن جزنی چند سال پیش از انقلاب در تحلیلی که بر شالوده ی وضعیت سیاسی، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی آن زمان استوار بود، گمان زده بود که در ایران اگر انقلابی رخ دهد ، خمینی شانس زیادی برای قدرت گیری دارد. با یک نگاه به جامعه پیش از انقلاب بهمن می توان به سادگی فهمید که چرا خمینی توانست رهبری را ازکف دیگر نیروها برباید.
اگر چه حکومت اسلامی بیش از یک ربع قرن است که دارد بر پیکر انقلاب لگد می زند، اما انقلاب تا به هدفش – نوزایی فرهنگ انسانی و دمکراتیک – نرسد، آن را سر باز ایستادن نیست. پایان این انقلاب آغاز حکومت دمکراسی در ایران است. در پایان این انقلاب دیگر هیچ آخوند و رمالی نمی تواند به روستاها برود و به مردم بگوید : « نگذاشتند ما اسلام را پیاده کنیم» . باور کنید دفاع از حکومت دینی در آن دوره به امری ناممکن مبدل خواهد شد. این نوزایی باید در کشور ما انجام می گرفت. در تاریخ تا کنونی ایران مردم هیچ گاه به اندازه امروز بیدار و سیاسی نبوده اند. امروز آنها می دانند که چه می خواهند و چه چیزی را نمی خواهند. آنها با گوشت و پوست خود داغ و درفش حکومت دینی و سنت های پوسیده فرهنگیش را ، لمس کرده اند. کمتر خانواده ای در ایران است که در این راه قربانی نداده باشد.
آری . انقلاب بهمن بیدار و هشیار به راه خود ادامه می دهد. انقلاب در خواسته های روزافزون مردم ، زنان ، کارگران، معلمان ، در اعتراض دانشجویان و فرهیخته گان ، در قلم روزنامه نگاران و نویسندگان ، در اینترنت و وب لاگ ها و در تمامی صحنه های زندگی روزمره مردم حضور دارد و بیداد و ستم و استبداد و دزدان انقلاب را به چالش فرا می خواند. صدایش را نشنیده اید؟
اشتراک در:
پستها (Atom)