شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

هارولد پینتر



امروز نوبل ادبیات را به هارولد پینتر نمایشنامه نویس و شاعر انگلیسی می دهند. پینتر آخرین بازمانده نسلی است که تئاتر نوین را به جهان ارائه دادند. نسلی که با ساموئل بکت ، تنسی ویلیامزو آرتور میلر آغاز و به خود پینتر ختم می شود. او به بیماری سرطان حنجره گرفتار و در بیمارستان بستریست. پینتر چندی پیش در سخنرانی کوتاهی خواستار محاکمه تونی بلر – به عنوان جنایتکار جنگی شده بود- او اشغال عراق را « تروریسم دولتی » خواند ، که بر پایه دروغ های بوش و همکارانش بنا شده است. پینتر همواره از آزادی و حقوق بشر دفاع نموده و در سال های اخیر یار و یاور نویسندگان و روشنفکران ایرانی بوده. اگر چه تن بیمار پینتر اجازه حضور او را در مراسم اعطای نوبل نمی دهد، اما کلمات آتشین او در آنجا به دفاع از حقیقت بر خواهد خواست.

زیست نامه و آثار هارولد پینتر
ویدئوی سخنرانی او در 7 دسامبر در سوئد
پینتر در ویکی پدیا
شعر پینتر
شعر پینتر
درباره کارهای پینتر
درباره کارهای پینتر

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

سپاس

نخست سپاس بگویم به این رفقای وب لاگیم که آمدند و مثل همیشه دل داری دادند و با خودشان دنیایی از مهر و دوستی بر جای نهادند. سپاس !
این تک گویی ناصر را خواندم و کلی حال کردم . گفتم که شما هم بخوانید و حال کنید. طنز تلخ نوشته های او به ویژه نوستالژی نهفته در درون آنها لذت زیادی به خواننده می دهد .

چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۴

بیماری

چندیست که نمی نویسم. یعنی روحیه اش را ندارم. بیمارم. هم روانم در بند است و هم جسم ام توان کشیدن این بار گران را ندارد. نخست کمر دردهای مزمن و طاقت فرسا و سپس بیماری های رنگارنگ. شاید هم کمی خودم را باخته ام . شاید برای خودم ناز می کنم و یا این جوری خودم را برای خودم طفللکی جا می زنم. نمی دانم. اما آن چه که می دانم ناتوانی و رنج است. دست به نوشتن نمی رود. بار دل زیاد است اما. بگذریم می خواستم بگویم که عشق من به نوشتن و به ویژه وب لاگ نویسی هم چنان سر جایش هست و روز به روز بیشتر هم می شود. خیال ورتان بر ندارد که آمده ام وداع بگویم . نه . که آمده ام بگویم زنده ام و به عشق شما عزیزانم می خواهم بیشتر زنده بمانم. کار من به گونه ایست که شبانه روز با بیماران سرطانی سر و کار دارم و می دانم که زنده گی چه ارزش بزرگی دارد و از آنها درس های بسیاری آموخته ام. اگر چه در کشور ما متاسفانه آدم بیمار را مرده حساب می کنند، اما یاد گرفته ام که خود بیماران چگونه برای یک ساعت بیشتر زنده ماندن تلاش می کنند. آری من با انسان هایی که مرگشان را با تاریخ به آنها می گویند سر و کار دارم. واکنش انسان ها در برابر خبر مرگ زودرسشان را دیده ام. واکنش هایی که یکی از آنها مثل دیگری نیست. همه جورش را هم دیده ام . پیر را جوان را بچه را . واکنش ها بسیار متفاوت است. یکی آن چنان روان پریش می شود که همین روان پریشی او را پیشاپیش می کشد . دیگری با ظاهر خونسرد اما با درونی پر آشوب و غوغا به مرگ می نگرد و یکی هم با داد و فریاد و فحش به زمین و آسمان. همه جورش را دیده ام. اما بدترین برخورد با بیمار بازپس گرفتن نقشی است که او در اجتماع بازی می کند. مثلا امروز استاد دانشگاه است و پس از بیماری می شود « طفلک فلانی » . جامعه ما بیمار را پیشاپیش می کشد. بگذریم آمدم بگویم که من هم به نوعی بیمار شده ام. اما به هیچکس اجازه نخواهم داد که نقش وب لاگ نویس را از من بگیرد. نقش های دیگرم را فعلا دارم. این یکی اما نقش عشق است. یا شاید خود خود عشق.

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۴

وب لاگ

وب لاگ ها چراغ های همبستگی و رابطه اند. شب تاب های امید و آزادی در سیاهی استبداد و اختناق اند. وب لاگ ها زبان گویای ده ها هزار صدای در گلو خفه شده اند. صدای زنان، دانش جویان و روشنفکران اندیشه ورزند. در حالی پای در آستانه چهار سالگی وب لاگم می گذارم که فیلترینگ و سانسور و خفقان در کشورمان بیداد می کند. وب لاگ نویسان دستگیر و به زندان افکنده می شوند. آن ها را به جریمه های سنگین محکوم می کنند و به جرم بیان اندیشه شلاقشان هم می زنند.
تلاش برای سد کردن این پدیده مدرن انتقال آگاهی خوش بختانه موجب رشد فزاینده آن در میان جوانان شده است. وب لاگ های ایرانی از همان بدو پیدایش خود گرایش زیادی به مبارزه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی صلح آمیز داشته و از این راه به افشاء سیاه کاری نیروهای ضد دمکراسی یاری فراوان رسانده اند. مهم ترین ویژه گی این وب لاگ ها شکستن مرزهای تبعیض گرایانه جنسی ، قومی ، نژادی و عقیدتی و فرا رفتن از خط قرمزهای بیدادگری و استبداد بوده است.
سه سال و اندیست که می نویسم و با این امید زنده ام که روزی ما هم بتوانیم مثل همگنان خود در دیگر جای ها، آزاد بنویسیم و دلهره نداشته باشیم که بیایند و بر سرمان بریزند و اندیشه هایمان را تاراج کنند. بنویسیم آن گونه که می اندیشیم و مجبور نباشیم که نقاب بر چهره ی خود بزنیم. بنویسیم آن چه را که دل تنگ مان می خواهد. بگوییم بی آن که ترسی از استبداد و خودکامه گی داشته باشیم. آن روز بی شک خواهد آمد. مردم ما هم روزی کبوتر آزادی را به هوا می پرانند. اما تا آن روز باید نوشت و اعتراض کرد. اندیشه را در میدان فرهنگ و هنر و سیاست به جولان در آورد و امید داشت که کسی حرف و حدیث تو را خواهد خواند و چشمی گشوده خواهد شد و گوشی خواهد شنید.
من می نویسم پس هستم. بودن یا نبودن. پرسش این است !