دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷

غزه مغموم


بمباران است. همواره بمباران است در غزه. یا بنیادگرایان اسلامی بمب می اندازند یا جنگ طلبان اسراییلی. در این میان کودکان، زنان و پیران اند که قربانی توحش اند. بحران اقتصادی دارد به جنگ تبدیل می شود. آیا اسراییل با کشتن مردم بی گناه دارد بنیادگرایان اسلامی را ادب می کند؟ یا می خواهد مقدمات جنگ بزرگتری را تدارک ببیند؟ غزه مغموم در آستانه ویرانیست. مردم بی گناه که تا کنون در محاصره اقتصادی بوده اند حالا بر سرشان مرگ می بارد. جنبش صلح طلبی اسراییلی های آزادی خواه توپ تفنگ ندارد. فریادیست که بنیادگرایان مذهبی اسراییل در گلو خفه کرده اند. جنگ افروزان در دو سوی جبهه ایستاده اند و خون می طلبند. مردم دست بسته چه می توانند بکنند؟ رسانه های مزدبگیر دنیا را به گه کشیده اند. تصاویر جسد های غرقه در خون به حدی در رسانه ها تکرار شده اند که وجدان بشریت را بی حس کرده اند. مادران و پدران درد کشیده شیون کنان و سرگردان به هر سویی می دوند. تصاویر اما کسی را از خواب نمی پراند. جان آدم ها ارزشی ندارد. کودکان غزه مغموم، قلب هراسناکشان را در مشت های لرزان می فشرند و خیره به بمب هایی که همواره می بارند، اشک می ریزند. این هم می گذرد و باز فردایی دیگر و بمب باران هایی دیگر. این توحش گویا سر باز ایستادن ندارد.

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

هشدار

امیر رضا میرصیافی نویسنده وب لاگ روزنگار را به دوسال نیم حبس محکوم نمودند. توهین به کله پوک های حکومت اسلامی جرم او عنوان شده. اما پرونده ای هم برای توهین به مقدسات برای او باز کرده اند که خطر زدن مهر ارتداد را چند برابر می کند. بر وب لاگ نویسان آزادی خواه است که به این حکم ستم گرانه اعتراض کنند. سبیل طلا شما که خیلی سنگ به سینه می زنید. دست کم یک شیونی هم زیر علم امیر رضا راه بیاندازید.

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

سانسور بیشتر

حکومت اسلامی پنج میلیون وب سایت را سانسور می کند . این آمار رسمی خودشان است. آمار پنهانی را کسی نمی داند. سعید مرتضوی ملیجک قضایی بارگاه ولایت فقیه می گوید دور جدیدی را در مبارزه با سایت های الحادی وغیر اخلاقی آغاز خواهد کرد. در نظر مرتضوی تمام وب نوشته های غیر خودی ، ضد اخلاقی و ضد دینی اند. مرتضوی اعتراف می کند که تا به حال با کمک « متخصصان رایانه ای» و « نیروهای اطلاعاتی» گروه های فراوانی را متلاشی کرده اند. سخنان اخیر مرتضوی حاکی از موج جدید سانسور است. البته منظور مرتضوی از سایت های ضد دین و اخلاق وب نوشت هایست که دولت و حکومت را مورد انتقاد قرار می دهند. اگر در عرصه واقعی دانشجویان، زنان و کارگران را سرکوب و به زندان می افکنند می خواهند صدای آنان رانیز در دنیای مجازی خفه کنند. و گرنه چه کسی است که نداند در ایران به راحتی می توان به هر گونه سایت به اصطلاح غیر اخلاقی در پف ثانیه دسترسی پیدا کرد. مبارزه مجموعه حکومت اسلامی با اینترنت چیزی نیست جز باد در قفس کردن. در عصر ارتباطات نمی توان گالیله را وادراربه اعتراف دروغین کرد.

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

شانزدهم آذر


روز دانشجو بر همه دانشجویان آزادی خواه ایران گرامی باد. دانشجویانی که هماره وجدان بیدار جامعه ما بوده و هستند. گل های سرسبد اندیشه و کردار انقلابی و انسانی.

حسین درخشان

خبری از سرنوشت حسین درخشان نیست. نمی دانم آیا خانواده اش می دانند کجاست و دم بر نمی آورند و یا می دانند و از ترس صدایشان در نمی آید. شاید خوشبین هستند و بر این باورند که حکومت اسلامی کاری به کار حسین ندارد. حسین درخشان همواره می خواسته یک معما باشد. چه در آن دورانی که تنبان از پای ولایت فقیه در می آورد و با اصلاح طلبان گل می گفت و گل می شنید و زبان بر نعلین خاتمی می سایید و چه گاهی که سرگرم نشان دادن جای دوست و دشمن و همراهی و همگامی با حسین شریعتمداری و احمدی نژاد بود و پرده کرکره خمینی را پس زمینه وب لاگش می کرد. این اواخر که به سیم آخر زده بود و هر مخالفی را همکار سازمان سیا و اینتلیجت سرویس می دانست و هر اعتراضی را دشمنی با اسلام ناب محمدی. حسین درخشان معمای سرگشوده است. عرق می خورد، خانم بازی می نماید، روزنامه برای دوست و دشمن راه می اندازد، از اسرائیل دفاع می کند و چند ماه بعد می کوبد، خامنه ای را به لجن می کشد و سپس سر بر چکمه ی خونینش می گذارد. حسین درخشان آدم بی پرنسیپی است. گم شدنش هم شاید با یک پیدا شدن ناگهانی و شگفت آور همه را متعجب کند. جوان است و جویای نام . اما برای ما هواخواهان آزادی بیان و اندیشه و نشر اینها مهم نیست. تا زمانی که حسین درخشان خودش به همکاری عملی با حکومت اسلامی اعتراف نکرده و تنها در عرصه نظری به قند شکنی و شکر زیادی خوردن می پردازد، بر ماست که از آزادی بیان او دفاع کنیم. حسین درخشان مثل هر کس دیگری حق دارد افکار خودش را در معرض قضاوت دیگران بگذارد. اگر چه او از همه خواسته که در صورت دستگیریش هیچ کسی از او دفاع نکند، اما خاموشی ما پشت کردن به اعتقادات خودمان است. حسین درخشان دستگیر شده و تا آزادی او وظیفه تمام آزادی خواهان دفاع از حق بیان و اندیشه اوست. ما بر اساس پرنسیپ ها و وجدان خودمان عمل می کنیم. فردا روزی اگر حسین دوباره بپرد وسط میدان و ما را به مسخره بگیرد و یا اقدامات ما را به غرب نسبت دهد، خیالی نیست ما از آزادی اندیشه دفاع کرده ایم. ما قاضی نیستیم تا کسی را محکوم کنیم.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

لاف گزاف

اگر امام خمینی می گفت که اقتصاد مال زیر دل خره، بازماندگان فکری او پا را فراتر گذاشته و می گویند اقتصاد اصلاحرف مفت است. رئیس جمهور حکومت اسلامی در سخنرانی اخیر خود گفت : قیمت نفت اگر به صفر هم برسد نگرانی نداریم.
این لاف گزاف رئیس جمهور امت اسلامی نشان می دهد که ایشان یا مثل مریدشان چیزی از اقتصاد نمی دانند یا می خواهند نفت خام را به سر سفره مردم ببرند تا با نان خشک نوش جان کنند. آدم دروغ گو کم حافظه هم می شود . ایشان درست چند لحظه بعد از این فرمایشات گهربار می گوید: دولت کوشیده که سهم بودجه اش از درآمد نفت را به پنجاه درصد تقلیل دهد. یعنی به گفته آقای لاف، دولت دست کم پنجاه درصد از بودجه اش را باید از درآمدهای نفتی تامین کند. اگر چه بودجه تمام دولت های تا کنونی در ایران وابسته به قیمت نفت بوده ، اما گویا آقای لاف می خواهد بودجه دولتش را از فروش پسته و فرش تامین کند.
در کشوری که رسانه های همگانی اجازه آب خوردن بدون فرمان رهبر معظم انقلاب اسلامی را نداشته باشند، این گونه پرت و پلا بافی حرف روز رسانه ها می شود. تازه ماجرا به همین جا ختم نمی شود. آقای لافی که با نفت بشکه ای صفر دلار هم امورات دولتش می گذرد ، در پایان سخنرانی می گوید : اگر با قیمت هر بشکه نفت 30 دلاربودجه سال آینده بسته شود باید بسیاری از فعالیت ها را مختل کنیم.
دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت لاف را.

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

سر پیری

این خانم سیمین دانشور هم سر پیری خیلی سکسی شده، چند روز پیش گفته بود که فکر می کرده جلال را نمی توانسته ارضا کند و می خواسته برایش زن جوان بگیرد. حالا هم بند کرده به موسی صدر غایب. تمناهای واقعیت نیافته جوانی در حلقه اسلامیون است . چه می شود کرد کمی دیر شده.

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۷

افشین قطبی

این افشین قطبی بیچاره را دوباره از پرسپولیس دک کردند. من نمی فهمم که قطبی چگونه در میان این گرگ های توطئه و دروغ نفس می کشد. این آدم که چند سالی با مربیان بزرگ فوتبال دم خور بوده و حرفه اش را خوب می داند چطوری مابین یک مشت الوات حزب الهی که همه کاره پرسپولیس اند دوام آورده. در نامه استعفایش رنگ خون و جگر خوردن را می بینم. بیچاره آمده بود شاید در میان این سیاهی ورزش بتواند چراغی روشن کند، اما نمی دانست که همان کسانی که جلوی رویش به به چهچه می کنند پشت سرش به او خنجر خواهند زد. ماجرای قطبی نشانگر این است که تا دیکتاتوری و جهل بر ما حاکم است امید به بهبود کم رنگ است. تا امثال مصطفوی ، کفاشیان، کاشانی، علی پروین، مایلی کهن و.. بر ورزش ما فرمان می رانند جایی برای امثال قطبی نیست. فوتبال ما اسیر مافیای حکومتی است. مافیایی که از کیسه ملت دزدیده و پروار شده است و به هیچ چیزی جز قدرت و سرمایه پای بندی ندارد. جای فطبی این جا نیست.

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

اخلاق


حکومت اسلامی روز و شب تا توی تنبان مردم می رود که درس اخلاق اسلامی به آنها بیاموزد. مردم به ویژه کودکان و نوجوانان همواره باید احساس گناه بکنند و از ترس شیخ و شحنه و داروغه های اسلامی بر خود بلرزند.
آخرین بار کی مرتکب گناه شدی؟ دیروز؟ ماه پیش؟ کی؟ رفتار و کردار ما ایرانیان همواره خارج از قوانین استاندارد اخلاق اسلامیست. اخلاقی که به زور توسری در مغز ما فرو کرده اند. مانتو کوتاه پوشیدی؟ از فاطمه زهرا خجالت نمی کشی؟ زلفت را بیرون انداخته ای؟ هرزه شدی؟ در نماز جمعه شرکت نکردی؟ روزه نمی گیری؟ محارب با خدا و خلق خدا شدی؟ به شوهرت خیانت می کنی؟ فکر طلاق در سر می پرورانی؟ دوست پسر داری؟ با این گناهان کبیره چه کار باید کرد؟ اصلا گناهی وجود دارد؟ یا شاید این احساس گناه چرت و پرتی بیش نیست؟ اکثر این گناهان را زنان مرتکب می شوند و موعظه های اخلاقی بیشترین سرکوفت را به زنان می زند.
بیرون کردن این خرافات و پرت و پلاها از مغزهایی که نزدیک به سی سال در کارخانه اخلاق اسلامی شستشو داده شده اند ، مثل خلاص شدن از شر خال کوبی قدیمی روی بازوست. تنها راه حل کمی بینش با ذره ای خرد و منطق است. گردن احساسات را باید شکست.
کودک نیازی به یادگیری زبان مادری ندارد. مابین دو سالگی تا پنج سالگی از روی واژه گان به کار برده شده توسط مادر و دیگر عزیزانش زبان را می آموزد. در مغز انسان قالبی برای این یادگیری شکل گرفته است. بسیاری از پژوهشگران ساختمان مغز انسان معتقدند که چنین قالبی نیز برای فراگیری اخلاق در مغز ما وجود دارد، چنان که هر کودکی با دستور زبان اخلاق فراگیر و جهانی زاده می شود. چیزی شبیه آن که یونگ حافظه جمعی می نامید. آن چه کودک نیاز دارد پر کردن این قالب یا مشاهدات خودش از رفتار و کردار دیگر انسان هاست. دستور زبان اخلاقی که کودک با آن پرورش می یابد دگرگونی پذیر است ، اما رهایی از دست آن بسیار سخت است. انسان زبان مادریش را هیچ گاه فراموش نمی کند.
در گذشته های نه چندان دور فیلسوفان بزرگی چون کانت و هیوم درگیر پرسش های فلسفی راجع به اخلاق بوده اند. هیوم می گفت که احساسات اخلاق را رهبری می کند و کانت به اخلاق بر پایه منطق باور داشت. اختلاف آنها را می شود با یک مثال کلاسیک و نخ نما نشان داد: قطاری با سرعت در حال نزدیک شدن به پنج نفر کارگر خط آهن است و چیزی نمانده که به آنها برخورد کند، شما در موقعیتی قرار دارید که می توانید با فشار دادن دکمه فرمان تعویض ریل قطار را به سوی دیگری منحرف کنید جایی که کارگر دیگری سرگرم کار کردن است. اکثریت می گویند که این کار را خواهند کرد. در موقعیتی دیگر شما مابین این دو ریل قرار دارید و می توانید با هل دادن آن یک نفر به زیر قطار جان آن پنج نفر را نجات دهید. اکثریت این کار را خواهند کرد. چرا؟ منطق در دو رویداد پیش گفته حکم می کند که جان پنج نفر از جان یک نفر بیشتر ارزش دارد. اما احساسات نیز حکم خودش را دارد و در این چنین مواقعی سختی بیشتری را برای انتخاب تحمل می کند. هیوم فکر می کند که حق دارد : درک ما از این که چه چیزی خوب و چه چیزی بد است توسط احساسات رهبری می شود. اما کانت هم درست می گوید: اخلاق اگر شالوده منطقی دارد در هر دو موقعیت یکی را فدای پنج تن می کرد.
برای دگرگون کردن مجموعه های اخلاقی باید دو مشکل اساسی را حل کرد: دگرگونی ژرف در مجموعه اخلاقی که با آن بزرگ شده ایم کاری است کارستان و واداشتن همه برای پذیرش پیام نوین اخلاقی مثل یادگیری زبان اسپرانتو است. برای شناخت خوب و بد ما اغلب از احساسات امان کمک می گیریم. ببینم دل چه می گوید. یا هر چه خدا بخواهد و بدتر از آن استخاره کردن .
برای دگرگونی مجموعه اخلاق اسلامی که مثل خوره به جان مردم افتاده باید از کودکان آغاز کرد ( البته کودکانی که در یک جامعه آزاد بزرگ خواهند شد) .
سختی دگرگونی مجموعه های اخلاق این است که قالب اخلاق در ژن های ما ریشه دوانده اند. یعنی سرو کار ما با دستور زبان اخلاقی است که با آن زاده شده ایم و حالا باید از آن جدا شویم. اخلاق ژنتیکی ما را به سویی می رانند و اراده ی آزاد ما به سوی دیگری می رود. رهایی از شر اخلاق ژنتیکی کار ساده ای نیست.
فکر کنیم خواهر و برادری تصمیم گرفته اند با یک دیگر هم خوابگی کنند. هر دو این کار را دوست دارند و از آن لذت می برند و هردو با راده آزاد خود دست به این انتخاب زده اند. آیا این کار باز هم گناه است؟
برخورد ما با این حرکت مشخص و روشن است . چه می شود اگر این دو صاحب بچه نشوند؟ بی شک در یک همه پرسی جهانی اکثریت مردم این کار را بسیار زشت می دانند. موضع ما در برابر این هم خوابگی زمانی در ژن های ما شکل گرفته که خبری از کاندوم نبوده است. ما می توانیم با اراده و منطق خودمان بپذیریم که هم خوابگی خواهر و برادر برایمان عادی شود. اما همگانی شدن این امر غیر ممکن است. چرا که چنین فکری خلاف آن چیزی است که در طبیعت ماست. اگر کسی در فکر دگرگون کردن اخلاق اجتماعیست باید با قالب های اخلاقی انسان که در گوهر او نهفته آغاز کند. مثل حکومت اسلامی که کودکان بی گناه را وا می داشت که پدران و مادران نماز نخوان را به معلم خود معرفی کنند.
پژوهش گران اخلاق اجتماعی بر این باورند که گوهر اخلاقی ما بر پنج ستون استوارند:
بوتیماری و همدردی، دادگری، وفاداری، احترام به قدرت و پاکی در برابر زشتی. ما با تمایل به این پنج ستون زاده می شویم و احساس و درک ما از خوب و بد را شکل می دهند. همه ما احساس زشتی و کثیفی را می فهمیم ، حالا چه از دیدن غذایی فاسد و کپک زده این احساس فعال می شود و یا هم خوابگی خواهر و برادری با هم . اگر این احساس از دیدن گوشت خوک، شیشه عرق سگی، مانتوی کوتاه، زلف مشعشع و گناهان اسلامی به لرزه در آید دلیلش را باید در جای دیگری جستجو کرد : مغزشویی نگهبانان پروردگار قهار در روی زمین.
مردم به اخلاقیات روزمره جامعه که خودشان هم در شکل دادن به آن سهیم اند زیاد فکر نمی کنند. این اخلاقیات به بخشی از ما تبدیل شده اند و دائم آنها را باز تولید می کنیم و از زیر پا نهادنشان تنمان بر خود می لرزد. پوچی وپرتی این اخلاقیات پاک و منزه اسلامی هنگامی رو می شود که شما به محیط غریبه ای وارد شوید. مثلا از ایران بروید به آلمان . اخلاق آنها برایتان غیر قابل درک است. آیا درست است که زن پستان هایش را بیرون بیاندازد؟ شورت آن خانم از زیر دامنش بیرون زده . آن مرد آستین ندارد و با شورت کوتاه می رود. آی خدا آخر زمان شده . غرق شدم در این همه پستان و ران و زلف پریشان ! امام زمان چرا ظهور نمی کند؟
وقت آن است که جوانان و دانشجویان که با دانش سرو کار دارند با نگاهی باز به انتقاد از اخلاقیات زورکی و جاهلانه نگهبانان خدا در روی زمین بیاندیشند و ملت را از شر احساس گناه برهانند. نگهبانان اخلاقی ولایت فقیه در کله های ما جا خوش کرده اند ، یا نگاهی رادیکال و انتقادی از مغزهایمان بیرنشان کنیم. در زباله دانی تاریخ باز است. نترسیم. شروع کنیم.

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۷

اوباما

مردم آمریکا با آرزوی روزهای بهتر و دگرگونی چهره ی سرمایه داری امپریالیستی رای خود را به سود باراک اوباما به صندوق ها ریختند. اگر چه سیاست های درازمدت و استراتژیک آمریکا از سوی نخبه گان سیاسی و بزرگ سرمایه داران این کشور طراحی می شود، اما بودن رئیس جمهوری مقتدر با اندکی دمکرات منشی می تواند نقش بسیار مهمی در چگونگی پیش برد اهداف استراتژیک آنها باشد. متاسفانه در مورد ایران بیشترین دخالت ها در دوره دمکرات ها رخ داده است و با آمدن اوباما بی شک شاهد دگرگونی هایی در سیاست های آمریکا خواهیم بود، اما نباید انتظار داشت که آمریکایی ها ایران را به عنوان ژاندارم خلیج فارس بپذیرند.
برخی نوشته های ایرانیان را درباره انتخاب اوباما خواندم که اغراق زیادی کرده اند. عده ای مثل احمدی نژاد و دارو دسته حکومت اسلامی اصلا باورشان نمی شد که اوباما انتخاب شود و برخی دیگردر اپوزیسیون به مداحی دمکراسی آمریکایی پرداخته و از امکانات فراوان افراد برای رسیدن به مقامات بالای دولتی نام برده اند. گویا تاریخ سیاه نژاد پرستی را فراموش کرده اند. اوباما سخنگوی ماهر و باهوشی است. بحران فلج کننده اقتصادی، جنگ عراق و افغانستان، چهره ی تخریب شده آمریکا در چشم جهانیان آمریکایی ها را به این نتیجه رسانده بود که باید دست به دگرگونی بزرگی بزنند. این خواست مردم آمریکا بود. اما تا چه اندازه اوباما بتواند خواست های ابتدایی مردم را برآورد سخن دیگرست. اوبا چالش های بزرگی روبروست: اقتصاد نیمه ویران با قرض جهانی ده بیلیون دلاری، جنگ باخته شده در عراق، قدرت گیری طالبان، ایران هسته ای، پاکستان، قدرت گیری روزافزون چین، هند و روسیه و مسئله آلودگی و محیط زیست. مشکلات بزرگ داخلی و قول و قرارهایی که به مردم داده است پیشکش.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

تمدن

این گفتگوی تمدن ها درست مثل درگیری تمدن ها، پرت و پلایی بیش نیست. از کدام تمدن صحبت می کنی عمو؟ تمدن که کنفرانس گذاشتن و تلویزیون تاسیس کردن برای آرایش دیکتاتوری نیست. تمدن به کیسه پول و چماق و زور نیست که. تمدن یعنی احترام به گوهر انسان آزاد است و ربطی هم به دین که همواره نابود کننده تمدن ها بوده ندارد. تمدن یعنی آرزوی هر آن چه خود دوست میداری برای دیگران است. دادگریست و آزادی. کدام یک از این مشخصه ها را در خودتان می بینید که دم از تمدن می زنید؟ نظام های کنونی چه دخلی به تمدن دارند؟ نکند حکومت اسلامی را می خواهی به جای مدنیت جا بزنی؟ تمدن اعدام و شکنجه، تمدن سرکوب و پایمالی حقوق نیمی از جمعیت کشور، تمدن بی حقوقی کودکان و جوانان، تمدن فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشا. تمدن که انرژی هسته ای نیست عمو. اگر یک بار در طول ریاست ات افسار یکی از قاتل های نویسندگان و روشنفکران را می گرفتی و مجازاتش می کردی می توانستی از تمدن هم دم بزنی. مگر چند سال به پیرایش سرکوب و استبداد نپرداختی؟ این تصاویر ابلهانه ای که به نام تمدن جا زده می شود و بعد شما خواهان گفتگوی با آنها می شوید چیزی نیستند جز پوششی بر همکاری برای غارت و چپاول بیشتر به خواب رفته گان . آرایش سرمایه و قدرت و مذهب.
تمدن هایی که بر سر تسلط به مواد خام و بازار کار ارزان و چنگ انداختن بر حیات اقتصادی جهان یکدیگر را پاره پاره می کنند و طبیعت و انسان را رو به نابودی می برند ، حالا تلویزیون هم به آقای عبا شکلاتی اهدا می کنند تا از تریبونش به ستایش تمدن بپردازد. مبارک است.

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

کله پوک

به چهره ده نمکی دقت کنید و حرفهای بی سر و ته او را بخوانید، به راستی جای این آدم در تیمارستان نیست؟ حکومت اسلامی را همین آدم ها اداره می کنند. تازه این ده نمکی هنرمند شان است وای به حال بی هنرهایشان. وای.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

بحران


این بحران عمیق اقتصادی که پشت اقتصاد جهان را خم کرده و عده ای از همه جا بی خبر را مات مبهوت نموده ، ریشه ای ژرف به درازای عمر سرمایه داری دارد. بحران در ذات این سازه ی اقتصادی است. تنها راه برون رفت گذار به نظام دمکراتیک تقسیم دادگرانه ثروت های بشری است. باید مارکس را کمی دقیق تر خواند و فهمید. همین.

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

صدای آزادی

از بیانیه ی شجاعانه کانون نویسندگان ایران ، علیه استبداد و در ستایش آزادی دفاع کنیم.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

خاتمی

باز شروع کرده اند به تبلیغات گسترده برای آقای خاتمی. ما ملت تا کی می خواهیم در چهارچوب این فریب اسلامی باقی بمانیم؟ خاتمی چه گلی به سر مردم ایران زد که دوباره می خواهید او را به ریاست خودتان انتخاب کنید؟ کارنامه او را کمی عمیق تر بررسی کنید تا دستتان بیاید که این هم یکی از آنهاست.

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷

محصص


اردشیر محصص هم رفت تا ما را با آثار ارزنده اش تنها بگذارد. آدم های کژ و مژ شده ای که گویی زیر بار ستم و استبداد در هم شکسته شده اند و اشکال مسخره ای به خود گرفته اند .مثل این که مهر فلاکت و سیه روزی بر پیشانی این آدم ها حک شده. جهنمی ناتمام که خودشان هم در ساختنش همکار و هم یار اند. ایران را می گویم .

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷

رنگارنک

کسی می داند که چرا این نوشته های ما گاهی درشت می شوند و گاهی ریز. البته بگویم که بلاگر پیام می دهد که کدهای HTML اشکال دارد. پاک ما را گیج کرده این بلاگر تخم سگ.

نوبلی ها

ژان ماری گوستاو لوکلزیو جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد. برای من او نویسنده ای ناشناخته است و کتابی هم از او نخوانده ام. لابد کمیته انتخاب بهترین نویسنده کسی بهتر از او در این چهان پهناور ادبیات نیافته است. بد ندیدم که به این مناسبت از کسانی بنویسم که شایسته و بایسته این جایزه بودند اما هرگز آن را نگرفتند.

خورخه لوئیس بورخس (1986-1889 ) آرژانتین. شایعات می گویند به خاطر دیدگاه سیاسی اش مورد پذیرش کمیته انتخابی قرار نگرفت.

برتولد برشت (1956- 1898 ) آلمان. یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان تا کنونی تاریخ. ننه دلاور.استثناء و قاعده.

چوزف کنراد (1924-1857 ) انگلستان. خالق دل تاریکی.

گراهام گرین(1991-1828 ) انگلستان. رمان نویس. عامل انسانی، مرد سوم.

هنریک ایبسن(1906-1828 ) نروژ. خانه عروسک. دشمن مردم.

اوژن یونسکو(1994-1912) فرانسه-رومانی. کرگدن ها . شاه می میرد.

جیمز جویس(1941-1882)ایرلندی. اولیس.دوبلینی ها.

فرانتس کافکا(1924-1883)چک. مسخ. قصر.محاکمه.

ولادیمیر نابوکف(1977-1899 ) روسیه-آمریکا. لولیتا.

مارسل پروست(1922-1871 )فرانسه. در جستجوی زمان از دست رفته.

لئو تولستوی(1910-1835 ) روسیه. جنگ و صلح. آنا کارنینا.

مارک تواین(1910-1835 ) آمریکا. توم سایر.

کورت ونه گوت( 2007- 1922 ) آمریکا. مرد بی وطن.

گرترود استاین (1946-11874 ) آمریکا. سه زندگي.

آنتون چخوف(1904-1860 ) روسیه. سه خواهر. باغ آلبالو.

آگوست استریندبرگ(1912-1849) سوئد. اتاق سرخ. رقص مرگ.

ویرجینیا وولف(1941-1882 ) انگلستان.خانم دالووی. به سوی فانوس دریایی. امواج

امیل زولا(1902-1840) فرانسه. ژرمینال.

احمد شاملو (1304- 1379)ایران. ابراهیم در آتش. در آستانه

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

گلشیفته

آهای ملت وب لاگ نویس !
گل شیفته رفته که رفته، دمش گرم. شما هم بروید. اما جان مادرتان یک نگاهی هم به این فلاکتی که سرزمین پر گهر را فرا گرفته بندازید. برای جلوگیری از رفتن گلشیفته ها باید به این سیه روزی پایان داد. اگه شما رو هم ببرن بازجویی به جرم بازی در فیلم ، مگر در نمی روید. حال همه رفتن کسی نگفت چرا ، گیر دادید به گل شیفته؟

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۷

خواب حجاب

ملت نمی دانم چرا گیر می دهند به ملا حسنی و جنتی و احمدی نژاد . یک نگاهی به این نوشته روشنفکر مسلمان ادبیات دان و بیاندازید تا حساب کار دستتان بیاید. چنان آب از لب و لوچه اش سرازیر شده که هذیانات خودش را در مورد حجاب و گره دادن آن به مسائل فرهنگی از یاد برده است.آن وقت می گویند چرا حکومت اسلامی سوار بر خر مراد است. این جماعت اگر پشت سر هر نقاب روشنفکری سنگر بگیرند سر آخر ذات مذکرشان مثل دم خروس از یک جایی بیرون می زند.

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷

هفت سالگی




چند روز است که وب‌لاگم وارد هفت سالگی شده است. روز 2 اکتبر 2002 بود که پس از چند روز ور رفتن با راه‌نمایی که حسین درخشان برای وب‌لاگ نویسی تهیه کرده بود توانستم نخستین نوشته‌ام را روی وب بگذارم. آن روزها اینترنت چنین فراگیر نشده بود. نه فیدبرنری بود و نه فرندفیدی، نه فیس بوکی بود نه توبیتری، نه فلیکر قاب عکس می داد و نه زبان گوگل این همه دراز شده بود. از هیاهوی وب 2 و وب 3 هم خبری نبود. هنوز مانده بود تا آرش کمانگیر بیاید و با آمارهای پیچیده و سنجیده گرد و خاکی راه بیاندازد. دانش ما از یاهو فراتر نمی رفت. با این حال وب‌لاگ نویسی مثل کشف ماشین چاپ بود. ذوقی داشت و حالی می‌داد. نوشته ای که منتشر می‌کردی ، بی صبرانه منتظر نظرات ملت می ماندی. کلیک شدن ارزش بسیاری داشت، یعنی یکی در آن سوی جهان دارد با تو همدلی می کند و یا دارد تو را نفد می کند. ما بودیم و بلاگر. سپس ترها پرشین بلاگ آمد. اسکای آمد. بلاگفا آمد. اما بلاگر با معرفت تر بود و هست. تنها نوشته ها را کوتاه می کرد که ذخیره گاهش پر نشود. اما این سرویس های وطنی وب‌لاگت را می خوردند و پاسخ‌گوی هیچ کسی جز سازمان اطلاعات حکومت نبودند. بعدها بلاگ رولینگ آمد. گویی خرگوش متحرکی بود که از کلاه شعبده بیرون آمده باشد. گوگل ریدر کجا بود که ضربه فنی اش کند؟

ذوق زده بودیم و نمی دانستیم که این حسین درخشان را وزارت اطلاعات مامور کرده بود تا نخست در هیبت مخالف و سپس یار جون جونی امام ، سرکارمان بگذارد و از مبارزه واقعی و رو در رو در کوچه و خیابان به پای کامپیوتر بکشاندمان و از هم جدایمان کند و دلمان را خوش کند به دوستان فیدی و گوگلی و مبارزه مجازی با حکومتی که وحشت را واقعی می پراکند.( البته هنوز مدرکی مستند در دست ندارم. تئوری توطئه است. اما تا نباشد چیزکی ملت نگویند چیزها. مگر سعید امامی هم دانش آموخته آمریکا نبود؟).

وب‌‌لاگ ها در آن دوره سیاسی بودند. سینا مطلبی بود. شبح بود. حسن آقا. بامداد. آذر بود و آیینه اش. زیتون.آذرنوش. آق بهمن. نوشی و جوجه هایش. سلمان. شادی شاعرانه که بهترین وب لاگ نویس قرن اخیر ایران است و کاپیتان هادوک که با مینی مال های زیبایش زندگی را زیباتر می کرد. پاگنده هم بود.خلبان کور که هواپیمایش همیشه سالم به زمین می نشست. روزگاری بود.

امروز ملت بیشتر سرگرم آموزش فتو شاپ در وب لاگ ها هستند. یا مشغول امضا جمع کردن برای نام خلیج فارس. به جای نقد حکومت وحشت ، یقه برای شعار : چو ایران نباشد تن من مباد و هنر نزد ایرانیان است و بس ، می درانند. گویا ایرانی هم برای ملت باقی گذاشته اند. ما ناف زمینیم.

از همه این ها بگذریم وب‌لاگ نویسی لذت های خودش را دارد. نخست فردیت دادن به خود وب لاگ نویس است و سپس باز کردن فضایی دمکراتیک که هر کسی از ظن خود می تواند یارش شود. اندیشه اش را بازگو کند. حرف دلش را بزند. از این ها مهم تر با اندیشه دیگران آشنا شود. روامداری، نقد و گفتگو را بیاموزد. وب لاگ سنگ صبور هم هست . می توان درد های دلت را بگویی . وب لاگ گوش می کند بی آن که حکم صادر کند.

وب لاگ اعتیاد مدرن است ، رهایی از دستش دشوار است.

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

ورزش دینی

ورزشکاری که امام زمان برایش وزنه بلند کند. شنا کند . کاراته بازی کند.بدود. کشتی بگیرد. بپرد. باید که مدال های طلا را درو کند. مگر تنها امام زمان به داد ورزش مافیایی و مرده ایران برسد. خود ورزشکاران که حال این کار را ندارند. نمی دانم اگر آقام امام زمان با ورزشکار اسرائیلی رو در رو شود چه کار می کند؟ لابد باید اول از ولایت فقیه و روزنامه کیهان و ملاحسنی و مکارم شیرازی اجازه بگیرد.

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

مرثیه ای برای مهرنهاد

برادر من در کشوری که ارزش جان آدمی از قیمت گور ارزان تر است ، چرا به مبارزه در راه بهبود زنده گی گرسنگان و پابرهنه گان بلوچ برخاستی؟ ریش می گذاشتی و تسبیح به دست می گرفتی و آیه بلغور می کردی و برج ساز می شدی. در غارت و چپاول مردم شریک می شدی و بی خیال فقر مطلق پیرامونت. اما مگر می شد چشمانم را ببندم؟ مهر نهادم را چه باید پاسخ می دادم؟ گفتم می تازم بر بانیان حکومت ضعیف کش و مستبد. رسوایشان می کنم در چشم مردم. می گویم و می نویسم تا می توانم. بگذار دهانم را ببندند که بستند. بگذار چشمانم را ببندند که بستند، اما حقیقت را که نمی توانند بکشند. وجدانم را نمی توانند از من بگیرند. مرگ را بر زندگی در جهنم روزمره برتر نهادم. روزی که مردم بیدار شوند. روزی که استبداد فروریزد. این صدای من است که باقی خواهد ماند. من نخستین سر به دار این حکومت انسان ستیز آدم خوار نبوده و آخرین هم نیستم. تا سکوت می کنیم. تا پراکنده ایم این داستان مرگ آور را پایانی نیست. حکومت خدا بر روی زمین همین بوده، شوخی که نداریم.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

شکیبایی


خب مرگ هم یه جور راه فرار از این بن بستیه که توش گیر افتادیم. به احترام بازی های زیبایی که از شما دیدم آقای خسرو شکیبایی . زندگی همینه دیگه.

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۸۷

بربریت


بربریت یا عطوفت اسلامی: تصویر پاسخ‌ات را می دهد.

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷

چه گوارا


کتاب خاطرات و نوشته های منتشر نشده چه گوارا معمار انقلاب کوبا به زودی در دسترس عموم قرار می گیرد. معاون وزیر فرهنگ بولیوی در نشستی با خبرنگاران گفت که : بخشی از این آثار پیشترها منتشر شده و یخش دیگر آن تا کنون در دسترس مشتاقان چه گوارا قرار نگرفته است. چه گوارا که در اواسط دهه شصت برای مبارزه با دیکتاتوری به بولیوی رفته بود توسط سازمان سیا به قتل رسید. قرار است دست نوشته ها و عکس های او در کتابی جداگانه به چاپ رسند. چه گوارا در خاطرات خود نقل و قول هایی هم از مولوی آورده است. او علاوه بر تاثیرپذیری از مارکس به فروید و مولوی هم اشاره کرده است. من این یکی را نمی دانستم تا که دوستی گفت که نویسنده ای دانمارکی در زندگی نامه چه گوارا این موضوع را ذکر کرده. این نویسنده دست نوشته های چه گوارا را از همسرش گرفته و خوانده است.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

خر مهره

از این نام چی به ذهنتون میاد : خر مهره. ایران سالانه پنجاه تن تولید می کند. کی می خرد این خرمهره ها را؟ : همسایه های ایران. برای چی ؟ : برای رفع چشم زخم. کی بیشتر از ما و همسایگان امان چشم زخم می خورد؟ : هیچکس. حالا هی برویم توی کتاب های تاریخ دنبال علل پس مانده گی ایران بگردیم. صد البته ملی گرایان دو آتشه و اسلام زده بدشان از افزایش تولید نمی آید.

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

علی دایی

چندی است که به دستور بدن شناسان می بایست از کامپیوتر فاصله بگیرم. دست راستم به التهاب موشی دچار شده و تا دست را نزدیک موشک می برم درد می آید و ناتوانی . بگذریم با دیدن این خبر جلوی خودم را نتوانستم بگیرم. آیا شما می دانستید که در صدر اسلام فوتبال بوده آن هم فوتبال زنان؟ اگر باور نمی کنید سخت در اشتباهید. دیروز هم حضرت زينب وهم حضرت رقیه برای ایران گل زدند. می گوئید نه خودتان ببینید.

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

اسرائیل : دوستی یا نفرت


جنبش « تاریخ نگاران نو » از میان نسلی که نه هولوکاست را تجربه کرده و نه در برپایی دولت اسرائیل نقشی داشته ، برخاسته است. روشنفکرانی که گذشته را بدون پیش داوری ، افسانه بافی و تابوها بررسی می کنند. تاریخ نویسان، روزنامه نگاران ، فیلم سازان و هنرمندانی که با نگاهی نو و باز به رویدادهای پیش و پس از 1967 می اندیشند و کاوش برای یافتن حقیقت را در دستور کار خود قرار داده اند. زمینه ی کار این ها جنبش مقاومت مردم فلسطین، نقش بنیادگرایان و ملی گرایانی که در سال 1977 به قدرت رسیدند و بازتاب سیاست های آنها در جامعه کنونی اسرائیل ، هجوم روزافزون نوآمدگان به سرزمین های اشغالی ، شکاف هردم افزاینده طبقاتی و تضاد رو به رشد مابین روشنفکران سکولار و مدرن با دین سالاران است. دین سالاران تل آویو را« سودوما و گومورای جدید» و روشنفکران سکولار اورشلیم را « تهران آیت الله ها » می نامند.

برخی از این روشنفکران معتقدند که : امیدی را که صلح با مصر در سال 1979 در میان مردم اسرائیل بیدار کرد ، با حمله ارتش به لبنان و کشتار پناهنده گان در اردوگاه صبرا و شتیلا در سال 1982 به خاک سپرده شد. مردم اسرائیل از این حمله ناگهانی ارتش به سردمداری آریل شارون و همکاری با فالانژیست های لبنان شوکه شدند. نزدیک به چهارصد هزار نفر مردم صلح دوست اسرائیلی در مرکز تل آویو به تظاهرات گسترده علیه ارتش و سردمداران دولت دست زدند و پانصد تن از افسران و سربازان ضد جنگ، پست های خود را ترک کرده و از تیراندازی به سوی مردم امتناع کردند. پس از این رویداد بود که موج بزرگی از ارتشیان در لبنان و مناطق اشغالی از حمله به مردم بیگناه سر باز زدند و مخالفت خود را با جنگ بی هدف اعلام کردند.

در سال 1978 درب آرشیوهای کشور به روی تاریخ نویسان باز شد و سندهای مربوط به جنگ های 1948 برای خواندن آزاد شد. سیمها فلاپان از حزب چپ ماپاما که خود صهیونیست معتقدی بود از نخستین کسانی است که با رو کردن سندهای بسیار نشان داد که حمله ارتش در سال 1948 و اشغال بخش بزرگی از سرزمین های فلسطین بر اساس دروغ های ساخته گی و برای فریب مردم اسرلئیل برنامه ریزی شده بود.
ایلان پاپه با بررسی سندهای بسیار از آرشیو شورای وزیران وبه ویژه خاطرات بن گوریون کتابی منتشر کرد که او را مجبور به استعفا از کار استادی دانشگاه حیفا و تبعید به انگلستان کرد. پاپه نه تنها از آرشیوهای اسرائیل ، بلکه از تاریخ نویسان فلسطین و از شاهدان زنده نسل کشی سندهای بسیاری گردآوری نمود که در نوع خود بی نظیر است. پاپه و همکاران او دست دولت اسرائیل را که در سال 1948 وانمود کرده بودند که جنگ آنها جنگ مابین « داوود و گولیات » است ، رو کرده و نشان داده اند که ارتش خود را از پیش مسلح و آماده برای پیش برد نقشه تجاوزگرانه کرده بود. جنگ داخلی مابین فلسطینیان و اسرائیلی ها ( نوامبر 1947 تا می 1948) جنگ نابرابری بوده که نتیجه آن از پیش روشن بود.

بن گورین در فوریه 1948 یعنی سه ماه پیش از جنگ بزرگ و چند هفته پس از رسیدن سیل عظیم سلاح های جنگی از اتحادجماهیر شوروی ( از راه پراگ ) می نویسد: هیچ شکی ندارم که ما می توانیم تمام فلسطین را اشغال کنیم. پاپه خاطرنشان می کند که بن گورین با تکرار خطر « هولوکاست دوم » می نویسد : ما یک دولت مسیحی در لبنان برپا می کنیم... اردن را با خاک یکسان می کنیم و پایتخت اش را بمباران و ارتش اش را نابود می کنیم.... سوریه را به زانو در می آوریم . نیروی هوایی ما پورت سعید، اسکندریه، قاهر را بمباران خواهد کرد تا انتقام پدران امان را که سال ها توسط مصری ها و سوری ها آزار دیده اند ، بگیریم.

تاریخ نگاران نو اشاره می کنند که هم زمان با این عبارات تجاوزگرانه ، سردمداران اسرائیل این افسانه را که « فلسطینی ها داوطلبانه و با فروش املاکشان این سرزمین را ترک کرده اند » رواج می دادند.

پاپه نسل کشی فلسطینی ها را در تاریخ منطقه پس از دوران باستان بی سابقه می داند. در مدت چند ماه

ده ها کشتار جمعی و اعدام های فوری انجام گرفت. 531 روستا از 1000 روستا با خاک یکسان شد و دوباره برای نوآمدگان و مهاجران یهودی آباد شد. تابستان 1948 به دستور بن گورین ( این بخش در خاطرات سانسور شده اسحاق رابین نخست وزیر آینده که در آن زمان از افسران بلند پایه ارتش بوده و همراه با ایلان آلون عملیات را رهبری می کرده آمده است ) در رام الله ولود شصت هزار فلسطینی با سر نیزه از خانه های خود رانده شدند. بسیاری از این بخت برگشتگان در راه فرار از گرسنگی جان سپردند. در آوریل همان سال پنجاه هزار تن از ساکنان عرب یافا زیر فشار بمباران توپخانه ایرگون از آنجا گریختند. در بسیاری از روستاها فلسطینیان با همسایه های یهودی خود پیمان منع تجاوز بسته بودند اما توسط ارتش ایرگون به آنها حمله می شد . روستای مشهور دیریاسین یکی از آن ها بود که بیشترین ساکنانش توسط ایرگون نابود شدند. در سال های 48-1947 هشتصد هزار فلسطینی به تبعید رانده شدند. این نتیجه سیاستی بود که با همکاری انگلیس پیش برده می شد. در سال 1938 بن گورین گفته بود : من موافق بیرون کردن اجباری فلسطینی ها و اعراب هستم. راه حل خوبی که هیچ معذوریت اخلاقی هم ندارد. در سال 1948 بن گورین این سیاست را به مرحله عمل درآورد. در برابر این تجاوز و چپاول، جامعه بین المللی کاملا خاموش بود. ناظران خارجی و سازمان ملل نمی توانسته اند این ستم را ندیده باشند. تنها چشمان خود را بر روی آن بستند. به همین سبب بود که فلسطینی ها نام این جنگ را « جنگ نکبت » نام نهادند.

آوی شلیم یکی دیگر از این تاریخ نگاران مدرن اسرائیلی است . او استاد دانشگاه آکسفورد است. کتاب افشاگرانه او بنام دیوار آهنین : جهان اسرائیل و عرب ، با نگاهی حقیقت جو دروغ ها و تبلیغات رسمی دولت برای مواجه جلوه دادن جنگ علیه فلسطینی ها رو می کند. شلیم دولت اسرائیل و جنبش صهیونیستی را در درون مرزهای 1967 به رسمیت می شناسد و استعمارنو صهیونیستی خارج از این مرزها را به شدت محکوم می کند. انتقادات تند او سرنوشت تبعید را برای او رقم زده است.

ابراهیم برگ بی شک یکی از روشنفکران بزرگ و با وجدان اسرائیلی است که با دیدگاه های ریشه ای خود جامعه اسرائیل را شگفت زده کرده است. عضو سابق حزب کار اسرائیل است، رهبر جنبش صهیونیستی و رئیس پارلمان اسرائیل بوده، نظرات او همکاران سابقش را هم شوکه کرده است. پس از سالها مبارزه در درون پارلمان و دولت در سال 2004 نا امید از دگرگونی ها در درون حاکمیت ، از سمت خود کنار می رود. اندیشه های او که در کتاب « پیروزی بر هیتلر » منتشر شده ، شرافت و صداقت بی انتهای یک شهروند اسرائیلی را به نمایش می گذارد که تا کنون در هیچ کدام از کشورهای عربی و در کمتر روشنفکر فلسطینی دیده شده . او می نویسد : سال های زیادی کوشیده ام که با رومداری از بریدن از جامعه اسرائیل خودداری ورزم. امروز اما دیدگاهم دگرگون شده است. امروز از خود می پرسم : آیا همه ی یهودیان برادران من هستند؟ و پاسخ می دهم : نه ! پس از هولوکاست دیگر ژن یهودیت معنا و موجودیتی ندارد. تنها یهودیت بر شالوده ارزش ها برای من ارزش مند است. اشغالگران بی رحم برادران من نیستند، اگر چه ختنه شده اند، شبات را به جای آورند و یا پای بند سفت و سخت قوانین مذهبی باشند.

در تمام کتاب خود « یهودیت جهان گرا» را در برابر « یهودیت گتویی » می گذارد. او پا را فراتر گذاشته و به مقابله با تورات بر می خیزد و عبارت « یهودیان فرزندان برگزیده خدا هستند » را با این منطق که پس دیگران از نژاد پست ترند ، به شدت رد می کند . می گوید : خوره نژادپرستی دارد ما را می خورد. در جریان هولوکاست یهوه نشان داد که هیچ قدرتی برای حفظ فرزندان برگزیده خود ندارد.

برگ خود فرزند یکی از محترم ترین رابین های اسرائیل و رهبر حزب ملی/ مذهبی و نماینده پارلمان از سال 1948 تا کنون است. برگ خود در مدرسه دینی درس خوانده و تورات را از بر می خواند تا به دین سالاران نشان دهد که چگونه کتب مقدس مورد سو استفاده قرار می گیرند.

برگ رهبران جنبش صهیونیستی را متهم می کند که هولوکاست را دزدیده اند . در صورتی که این تراژدی بزرگ به کل بشریت تعلق دارد. آنها از هولوکاست برای اهداف پنهانی خود سواستفاده می کنند. آنها تاریخ یهودیان را باژگونه کرده اند و هزاران سالی را که یهودیان با دیگر ملت ها در صلح و آرامش زیسته اند از قلم انداخته اند. برگ به تیمارداری کورش بزرگ پادشاه ایران از یهودیان و روابط پرباری که یهودیان با همسایگان مسلمان و مسیحی خود در قرون وسطی اروپا ( آراگون- کاستیا و آندلس ) داشته اند اشاره می کند و تاکید دارد یهودیانی را که در کشورهای جهان زندگی می کنند و به اسرائیل مهاجرت نکرده اند نباید نادیده انگاشت. او حتی با بزرگ نمایی فاجعه هولوکاست مخالفت می ورزد و می گوید با بزرگ نمایی این فاجعه دهشتناک نباید فجایع دیگری را که هیتلر و دیگران بر سر بشریت آورده اند به فراموشی سپرد. خطر بزرگ نمایی آن جاست که همدردی با دیگر قربانیان غیر یهودی هیتلر کم رنگ شده و به فراموشی سپرده شود. از سوی دیگر خوراک به پارانویای جزم گرایانه صهیونیستی می دهد که ضد یهودیت را پدیده ای جهانگیر و جاودان بپندارد : « کل جهان بر علیه یهودیان هم دستند ». او معتقد است که رهبران جنبش صهیونیستی از تراژدی هولوکاست برای زیر فشار گذاشتن احساسات یهودیان جهت بهره برداری سیاسی و اقتصادی سود می برند. آنها به یاد آلمانی ها می آورند که جنایت کارند، اروپایی ها و آمریکایی ها را برای بی اراده گی اشان در جریان نجات یهودیان از چنگال نازی ها سرزنش می کنند. با این روش امنیت قضایی خود را در دستگاه دولتی اسرائیل محکم می کنند تا هر گونه نقض حقوق بشر از جمله اعدام با هدف رهبران فلسطینی توسط این ها نادیده گرفته شود. برگ در کتاب پیروزی بر هیتلر کتاب های درسی اسرائیل که در آنها تمامی نسل کشی ها به جز هولوکاست نادیده انگاشته می شود را به نقد می کشد و مخالفت خود را با دادن تابعیت خودکار به مهاجران یهودی به بهانه های دینی و ژنتیکی محکوم می کند. او از دیدگاهی سکولاریستی به بنیادگرایان مذهبی که مرزهای ملی کشور را به مسخره می گیرند حمله برده و هم میهنان خود را به خاطر تن دادن به ژنرال ها و بنیادگرایان نکوهش می کند. ( بیشترینه آمار و ارقام از لوموند ویپلماتیک گرفته شده است.با ترجمه خودم ).

حالا احمدی نژاد که مخالف وجود هولوکاست است را با این روشنفکر با وجدان که غم بشریت دارد مقایسه کنید . کدام یک از آنها در کنار شرف انسانی ایستاده است ؟ کدام یک برادر من محسوب می شود؟

برگ می گوید که دولت اسرائیل با خیانت به اعلامیه استقلال به دولتی نو استعمارگر مبدل شده است. کتاب او سرو صدای فراوانی در اسرائیل به راه انداخته است . او همرا با بسیاری از روشنفکران و اندیشه مندان اسرائیلی با شور و شوق برای رفرمی بنیادین و ژرف در دولت اسرائیل مبارزه می کنند، رفرمی که با وجود چنین جان های صلح دوست و با شرافتی به واقعیت بدل خواهد شد.

با این وصفی که از روشنفکران و صلح دوستان گذشت چگونه می توان از اسرائیل متنفر بود. نفرت خود ریشه در کینه توزی و کوری عقل دارد که کار نان به نرخ روز خورها و دکانداران مذهب و سیاست های مذهبی و جزم گرایانه است. من همان قدر با روشنفکران و مبارزان راه آزادی و هنرمندان و صلح دوستان اسرائیلی همبسته و همدلم که با عرب ها و فلسطینی ها و اروپایی ها و آمریکایی ها والخ. هیچ مرزی نمی تواند مرا از بورگس و شلیم و پاپه س جدا کند. درست همان اندازه که بنیادگرایان یهودی، مسیحی و مسلمان در سرتا سر جهان به تغذیه یکدیگر می پردازند. برای من نژاد و مذهب و جنسیت نقشی در همبستگی با دیگران ندارد. چنان که فرقی مابین سردمداران دولت اسرائیل و بنیادگرایان مذهبی با سردمداران رشوه خوار و مذهبی فلسطینی و ایرانی و عربستانی نمی بینم. آیا بین احمدی نژاد که خواهان نابودی کشور اسرائیل است و واقعیت هولوکاست را انکار می کند با مفتی اعظم عربستانی که خواستار نابودی شیعیان لبنان وایران و عراق است و رابین یهودی که خواهان نابودی فلسطینیان و عرب ها است ، فرقی می بینید؟ مگر همین بنیادگرایان مذهبی نیستند که صدای تمام نیروهای دمکراتیک در خاورمیانه را خفه کرده اند؟ و اگر کسی شهامت داشته و سیاست های آنان را به نقد بکشاند به جرم مرتد و منافق با خدا به مرگ محکوم می کنند؟

بازهم در تمام خاورمیانه این کشور اسرائیل است که به یاری روشنفکران سکولار قوانینی بر آن حاکم است که کسانی چون پاپه و برگ اجازه نشر افکارشان را می یابند. در کدام کشور اسلامی در خاورمیانه مطبوعات آزادی را دارند که در اسرائیل وجود دارد؟ این ها واقعیات است و ربطی به احساسات ابلهانه ای که توسط بنیادگرایان مذهبی دامن زده می شود ندارد. اسرائیل واقعیتی است که نمی توان آن را نادیده گرفت و به سبک بچه گانه احمدی نژاد خواهان محو شدن آن از صفحه روزگار شد. سیاست های جنگ طلبانه را باید کنار گذاشت. در اسرائیل میلیون ها آدم صلح دوست زندگی می کنند که باید با آنها وارد گفتگو شد. تنفر به هیچ جایی راهی نمی برد. فلسطینی ها و اسرائیلی ها و تمام مردم خاورمیانه باید برای صلح و دوستی با هم به گفتگو بنشینند. کینه و نفرت پراکنی تنها جنگ به بارمی آورد و بازنده جنگ هم کسی نیست جز مردمان بی قدرت و سرکوب شده عرب ، ایرانی، اسرائیلی و الخ.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

روز کارگر


اول ماه مه روز جهانی کارگر را به تمامی کارگران و زحمتکشان ایران شادباش می گویم و آرزوی روزگاری را برایشان دارم که دیگر غم نان و کاشانه و آزادی نداشته باشند.
در این باره ببینید :
داستان تلخ...
فقر خانواده های کارگری

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

میهن ویران


نخست بگویم که ملی گرا نیستم و از هر چه که مرز مابین انسان ها بگذارد بیزارم. سپس بگویم کسی که میهن و مردم خودش را دوست نداشته باشد نمی تواند هیچ مردم دیگری را دوست داشته باشد . این تا این جا، که هم دهن ملی گرایان را بسته باشم و هم آنهایی که انگ پادمیهنی به ما می زنند. در خبر ها خواندم که عده ای رفته اند درب سفارت امارات و برای بازپس گیری خلیج فارس اشغال نشده تظاهرات کرده اند. دلم برای این جماعت بیکار سوخت . این عزیزان که بی شک آدم های پاک و بی آلایشی هستند سوراخ دعا را گم کرده اند. این ها به جای تظاهرات علیه میهن فروشان واقعی رفته اند سراغ چند تا شیخ شکم گنده مفت خور که اگر غرب اموراتشان را به دست نگرفته بود ، کسی گاو هم نمی داد بچرانند. هنگامی که حکومت اسلامی سال های سال است که دارد ثروت های ملی را به باد می دهد و کشور را به دامن فقر و فلاکت افتصادی انداخته و برای متحد شدن با چهارتا دبکتاتور بادکنکی در خاورمیانه نفت و دلار مجانی بین آنها پخش می کند چرا به امارات اعتراض می کنید؟ نباید این خشم و عصیان را بر سر حکومت میهن فروش خودمان خالی کنیم؟ این ملی گرایی بی موقع تبلیغات خود رژیم برای کشاندن مردم به دنبال سیاست های ایران ویران کن است. مگر همین دارو دسته مافیایی نیست که به بهانه انرژی اتمی به احساسات مردم دامن می زند و بهره سیاسی آن را می برد. چرا کسی علیه اذیت و آزار زنان تظاهرات نمی کند. چرا کسی به داد دانشجویان در بند و آنانی که در اعتصاب غذا به سر می برند، نمی رسد. چرا کسی به داد چهار میلیون جوان معتاد نمی رسد. چرا کسی به بحران خانمان برانداز بیکاری توجه نمی کند. فقر و فحشا از سر و روی مبهن اسلامی بالا می رود. چرا هنگامی که دانشجوی جوان همدانی در برابر چشمان هم شاگردی هایش دست به خودکشی می زند کسی به خیابان نمی آید و این درد و رنج را فریاد کند. آخر تا کی ما ایرانیان باید از پرسش کردن و اندیشیدن بگریزیم. تا کی باید مار را نقاشی کنند و فریب مان بدهند. این بازی خلیج فارس تنها به درد آدم های بیکار می خورد و شکلات بی محتوایی است که دهن چندتا شیخ شکم گنده و همتا های شعبده باز و شارلاتان های وطنی را شیرین می کند و گرنه در اسناد حقوقی بین الملل همه خلیج فارس را خلیج فارس می خوانند. فریب حکومت اسلامی را نخورید. از همه مهم تر شما از احمدی نژاد ملی گرا تر که نیستید. این حضرت خودش خلیج فارس را خلیج دوستی نام نهاده است. کاسه داغ تر از آش نشویم. آش اسلامی دهان میهن را تا بیخ سوزانده است . به فکر آب سرد باشید.

اعتراف

بی بی سی هم سر آخر اعتراف کرد که انقلاب ایران نخست با گام های چپ آغاز شد . هر چند انقلاب با شعارهای آزادی و کار و جایی برای زندگی آغاز شده بود، اما قربانی جنگ سرد و طرح کمربند سبز( به خوان اسلامی ) برژینسکی شد. امام خمینی را از هوا آورند بردند نشاندند زیر درخت سیب در نوفل لوشاتو تا کسی شک نکند و ملت غیور و بی سواد هم به یاد اسلام نداشته اش بیافتد و سپس هم با سلام و صلوات آوردند تا با کمک او هم چپ را در کل خاورمیانه چپه کنند و هم سوسیالیسم آب دوغ خیاری را که ریشش با حمله به افغانستان گیر افتاده بود ختنه کنند. از همه مهمتر تصویر دشمن جدیدی را طرح ریزی کردند که نفت را فعلا تا صد دلار بالا برده. سودش به جیب کی می رود: شرکت های نفتی آمریکایی و انگلیسی. حالا ملت هی برود توی صف نان بایستاد و توی ماه را نگاه کند . بی بی سی هنوز هم دارد به ریش ملت همیشه در صحنه می خنند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

یک

این هم آهنک One از گروه آشنای U2 برای اون چند نفری که این جا می آیند و نگاهی به من می اندازند. ترکیب زیبای موزیک، صدا، تصویر و غنای شعر اثری را آفریده که بی شک جاودان خواهد ماند.


video

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

بیداران

بیداران جدید با مطالبی درباره جنایات حکومت اسلامی در سال شصت منتشر شد. منیره برادران با چند تن از بازماندگان رویدادهای دهشتناکی که حزب الهی ها در جهرم آفریدند به گفتگو نشسته است.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

زبان درازی

برخی جاکش ها هستند که می خورند و می خوابند و می رینند. همین. این آخوند زبان دراز یکی از آنهاست. با پوزش خواهی از صنف محترم جواکش که با این آقا مقایسه اشان کردم.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

المپیک





طرح المپیک پکن این جوری ساخته شد.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

کوری

رمان زیبای خوزه ساراماگو به نام کوری را اگر خوانده اید ، با لذت تمام منتظر دیدن فیلمی که بر اساس آن ساخته شده ، بنشینید. البته زیاد خوشحالی نکنید چون فیلم در هالیوود ساخته شده و هنوز دست پختشان مزه نشده است. این بریده کوتاه را ببینید ، به نظر بد نیست؟

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

?

خبر مهم:
احمدی نژاد از سلمان رشدی دعوت کرد که برای گفتگو با علمای حوضه علمیه قم به ایران بیاید. احمدی نژاد مبنای این دعوت را سعه صدر در اسلام و پیام صلح آمیز آن برای بشریت سرگردان اعلام کرد و گفت اسلام نه تنها با دمکراسی و حقوق بشر منافاتی ندارد بلکه خود دمکراسی کامل است.

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

نوروز


نوروز مرا به سرزمین یادها می برد. سرزمین گذشته های دور و گمشده. سرزمین کودکی. روزگاری که چند روز مانده به سال نو مدرسه را تعطیل می کردیم و به انتظار نو شدن سال به شوق و ذوق با کودکان هم سال محله روز را به شب می رساندیم.

نوروز در یاد من همواره با شادی و رنج و تلخی و شیرینی آمیخته شده است. شادی گرفتن اسکناس های نو از لای کتاب حافظ در دستان پدر و دیدار خویشان در شهرها و دیارهای دیگر. شیرینی بوسه های پر مهر عمو، خاله، دایی و عمه ها و اقوام مادری و پدری و احساس همبستگی و شادی دسته جمعی. چهارشنبه سوری در کوچه و در کنار همسایه گانی که می توانستی در هنگامه ی نیاز دست یاری به سویشان دراز کنی. لذت بستن طناب به درختی کهنسال و نشستن در تاب سیزده بدر، در دنیایی که مرزهایش چندان بزرگ نبود. دنیای کودکی.

نوروز تلخ هم بود. آشنایان کم دستی که سفره ی کوچک شان را به سختی می انداختند یا اصلا سفره ای نداشتند. تلخی نگاه بچه هایی که به نام « بی بضاعت » از صف مدرسه بیرون کشیده می شدند و به آنها از سوی « شاهنشاه آریامهر» کت و شلوار عیدی می دادند و نمی فهمیدند که این کودکان بیچاره از این تحقیر علنی چه رنجی می کشند. بزرگتر که شدیم. جهان هم گسترده شد و آگاهی هم آمد. کتاب هایی را که با پول عیدی خریدیم باعث شدند که سرمان بوی قورمه سبزی بگیرد و از راه راست بیرون شویم. چشممان به جهان گرداگردمان باز شد و تلخی و رنج دیگران را باز شناختیم. با جنگ ویتنام و نهضت های ضد جنگ آشنا شدیم و با فلسطینی ها سرود خواندیم و دل مان را با چریک های آمریکای لاتین گره زدیم. شور بود و هیجان و اندکی آگاهی. هر روز خبرهای هولناک کشته شدن مبارزین فدایی و مجاهد را می شنیدیم و نوروزها تلخ تر و تلخ تر می شدند. چه نوروزی تلخ تر از نوروز پس از سیاهکل. کم کم خودمان هم به این صف در آمدیم و در دلهره همیشگی شریک شدیم. پس از اعدام گلسرخی و دانشیان دیگر شادی سال های نو رنگ باخت و فکر کردم که دنیا به آخر رسیده است و دیگر هیچ نوروزی نتواند لبخند شادی را به لبانم بازآورد.

تا بهمن پنجاه و هفت بیاید و رفقا دسته دسته از زندان آزاد شوند و شاهد همبستگی بی نظیر مردم شوم. مردمی که فکر می کردم به خواب ابدی فرو رفته اند. زیباترین صحنه های را در آن سال دیدم و نوروز پنجاه و هشت بهترین و شیرین ترین سال نو همه عمرم را تجربه کردم. با شادی این که دیگر بدون ترس و دلهره می توانم هرکتابی را که دوست داشته باشم بخوانم و درباره هر چیزی که به ذهنم رسید با دیگران به بحث بنشینم. اما چه کوتاه بود آن شادی و چه تلخی و رنجی که در پشت آن لحظه زودگذر خود را نهان کرده بود. از آن پس نوروز چیزی نبود جز جنگ، درگیری خیابانی، کشتار و سرکوب و آزار کسانی که چیزی جز خمینی و دارو دسته دزدش می اندیشیدند. . از آن پس نوروز همواره رنج بوده و تلخی. چه نوروزهایی که در داغ عزیزان اعدام شده و یا کشته شده در کوچه و خیابان به سر نرفت. چه سوگ ها و مرثیه هایی که چون زخم ابدی در دل نشست و التیام نیافت.

بازمانده گان روزگار غریبی که به سر آورده ام هر کدام در گوشه ای از جهان پراکنده شده اند و امروز که با شما عزیزانم سخن می گویم ، همگی در آستانه سال نو تنها مانده ایم. تنها.

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

آزار

دیدن این صحنه دل هر آدمی را که اندکی وجدان انسانی داشته باشد به درد می آورد. دیدن آدمهایی وحشی شده که با لذت آن جوان بی گناه را تحقیر می کنند، انزجار آور و نفرت بر انگیز است. این ماموران نمادهای واقعی و عریان حکومت اسلامی هستند. نماد حکومتی موعظه گر که نهایت وحشی گری است. حکومتی که شالوده اش بر خون ریزی ، اعدام، شکنجه و تحقیر و توهین به انسان بنا شده است. حکومتی که هرگونه حقوق ابتدایی را از مردم ستانده و با خرافه و سالوس و زهد و ریا ، بر جماعتی مسخ شده حکومت می کند.

حکومتی که کارش به دار کشیدن انسان ها در میادین عمومی باشد از مامورانش چه انتظاری بیشتر از این می توان داشت؟ جامعه ای که در آن زنجیر و سینه می زنند و با قمه فرق خود می شکافند و خود را برای هیچ و پوچ آزار می دهند و خودآزاری و دگرآزاری مایع خشنودی ولذت و صواب است، ماموران حکومتی بهتر از این آدم های بیمار و روان پریش نخواهند شد. این رویداد در هر کشوری می توانست باعث سقوط یک دولت شود، اما در کشور ما این رفتار جنایت کارانه را نه تنها تشویق می کنند که مدال هم بر گردن آنها می آویزند. چرا که آزار و سرکوب شهروندان حرف نشنو و اطاعت نکن لازمه ی نگه داری قدرت است. آن هم قدرتی که نه از اراده مردم بلکه از خرافات و مزخرفات دینی نیرو می گیرد. این سرکوب عریان در ذات استبداد مذهبی است و با هیچ نصیحت و پند اندرزی به راه راست هدایت نمی شود.

مردمی که با خودآزاری و دگرآزاری پرورش می یابند و فرهنگ سرکوب به بخشی از زندگی روزمره آنها تبدیل شده بی شک همین رفتار خشونت آمیز را با حکومت اسلامی خواهند داشت. بدبختی آن است که این دایره ی نکبت و نیستی تکرار می شود و راهی برای تنفس خرد، دمکراسی و آزادی انسان باقی نمی گذارد.

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

علی دایی

بر اساس گزینش باند مافیای ورزش حکومت اسلامی علی دایی مربی تیم ملی فوتبال شد. این باند برای رد گم کردن اعلام کرده بود که خاویار کلمنته مربی اسپانیایی برای این سمت برگزیده شده است، اما از آنجا که در حکومت اسلامی همه امور کشور بر اساس باند بازی های مالی و چپاول گرانه انجام می گیرد و هر که رویش و زورش بیشتر ، جیبش پرتر است ، باور به گفته مسئولان این رژیم امکان پذیر نیست. کلمنته هم دید که ابزار دست این ها شده زرنگی کرد و به دام نیفتاد. پس از پایان این نمایش مضحکه گفتند که دیدید ما رفتیم مربی خارجی بیاوریم اما ناز کرد و نیامد. حالا چرا نیامد خودش هزار روایت نقل شده که یکی از آنها هم راست نیست.

پس آمدند سراغ اجناس ساخت وطن و در جهت خودکفایی امت اسلامی چند نفر را به عنوان کاندیداهای فدراسیون فوتبال معرفی کردند. خواسته احمدی نژاد و رئیس تربیت بدنی اش چهره منفور حاج آقا مایلی کهن بود که فرق بین زمین فوتبال و مستراح را چندان تشخیص نمی دهد و فکر می کند فوتبال یعنی برقراری نماز جماعت و روضه خوانی برای ورزشکاران بی دین. رهبر و گوسفندان دورو برش هم کسی مثل مایلی کهن را می خواستند ، اما از ترس اعتراض مردم و کنار کشیدن بازیکنان رضایت به چند درجه تخفیف دادند. برای نعل وارونه زدن دوباره نام قطبی را چند روزی روی خط خبرها انداختند و چون ایشان زیاد مکتبی نیست نام علی دایی را از قوطی شامورتی بیرون آوردند.

علی دایی بچه زرنگی است. هم به فال و دعا و روضه و نوحه اعتقاد دارد و هم عاشق رهبر است و هم میداند چگونه دل مافیای فوتبال را به دست آورد. از سوی دیگر علی دایی چهره ی شناخته شده ای هم نزد مافیای فوتبال جهانی دارد و آنها هم بی شک از این گزینش بسیار خرسندند. البته امت اسلامی باید برود و شکرگزاری کند که دایی آمد . او دست کم فوتبال را می شناسد و با زرنگی و هوش بازاری که دارد می تواند تیم ملی فوتبال را اندکی از این فلاکتی که دقیقا بازتاب وضعیت کشور است درآورد . اگر حاج آقا مایلی کهن می آمد فاتح این یک ذره سرگرمی را باید می خواندیم.

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

یعقوب مهرنهاد را آزاد کنید

یعقوب مهرنهاد هم میهن بلوچ مان را به جرم هواداری از مردم زحمتکش و کمک به تنگدستان و سرکوب شدگان حکومت اسلامی دستگیر کرده اند. ما اعضای پن لاگ خواستار آزاد شدن فوری این هم میهن عزیزمان هستیم.

بيانيه کانون وبلاگ نويسان ايران در محکوميت حکم اعدام نويسنده وبلاگ "مهرنهاد


کانون وبلاگ نويسان ايران (پن لاگ)
قوه قضاييه جمهوری اسلامی هفته گذشته يعقوب مهرنهاد نويسنده وبلاگ "مهرنهاد" و فعال مدنی بلوچ را پس از ده ماه بازداشت و شکنجه در دادگاهی بدون حضور وکيل و هيئت منصفه و اعضای خانواده او با اتهامات واهی به اعدام محکوم کرد. .


آقای مهرنهاد مدير کل انجمن جوانان صدای عدالت است که در چهارچوب قوانين جمهوری اسلامی برای جوانان بلوچ برنامه اجرا مي‌کند. او پس از شرکت در يک جلسه پرسش و پاسخ که برخی از مقامات زاهدان نيز در آن شرکت داشتند بازداشت شد و دليل دستگيری او اعلام نشد. خانواده و وکيل او پس از پنج ماه موفق به ديدار او شدند در حالی که از شدت شکنجه تعادل خود را از دست داده بود و 15 کيلو وزن کم کرده بود.

کانون وبلاگ نويسان ايران توجه همه مجامع بين المللی را به بدعت گزاری قوه قضاييه ايران برای اعدام وبلاگ نويسان به دليل ابراز عقايد خود جلب مي‌کند. در ايران هر گونه ابراز عقيده با مجازات های وحشيانه شلاق و قطع دست و پا و اعدام به جرم های واهی اقدام عليه امنيت کشور و ارتباط با بيگانه و گروههای غير قانونی جواب داده مي‌شود .

. کانون وبلاگ نويسان ايران مصرانه از همه حاميان حقوق بشر مي‌خواهد که در برابر نقض وحشيانه حقوق بشر در ايران و سرکوب بيرحمانه وبلاگ نويسان و آزادانديشان ساکت ننشينند و به هر شکل ممکن از اعدام يعقوب مهرنهاد وبلاگ نويس ايرانی جلوگيری کنند.


27 بهمن 1386 07:35

می نویسم. پس هستم


گاهی می شود که به خودم می گویم : راستس چرا وب لاگ می نویسی؟ به گمانم همه شما هم به این پرسش اندیشیده اید. از روی بیکاری است ؟ که نیست. درد دل است ؟ که هست . سنگ صبور است ، اما چیزی بیشتر. نگاه فردی و ویژه به جهان است ؟ که هست . بالاخره آدم چشم دارد و می بیند و نمی تواند از آن همه فلاکت و نکبتی که می بیند، چیزی باز نگوید. دست کم نمی توانی با خودت ناراست باشی. جستن جای گاه خود در اجتماع انسانی است ؟ که هست . از راه وب لاگ با جهانی بیرون از خویشتن خود آشنا می شویم و درس های زیادی از دیگرانی که زنده گی و رنج ها و شادی هایش را چشیده اند و پیروزی ها و شکست ها را تجربه کرده اند، می آموزیم. هر کدام از ما برای خود کتاب قطور و ناگشوده ای از سرگذشت های ناشناخته و ناشنوده است.

اما از چیزی که خیلی می ترسم این است که وب لاگ نویسی برایم به عادت تبدیل شود. از خوگیری به روندهای یکسان خوشم نمی آید. اگر چه به گفته هراکلیت بزرگ : در یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد. خوگیری و عادت، نیروی پرسش گری و جست و جو را سست و کاهل می کند وهر چند وب لاگ نویسی هر بار با خودش چیز نو و آزمایش نشده ای به ارمغان می آورد ، اما ترسم از عادت است. از این که حرف هایم تکراری شوند و چیزی برای گفتن نداشته باشم و درد دل هایم پایان یافته باشد. شاید آن روز دیگر نباشم و یا شاید همین اکنون هم مرده ای سخنگو هستم. شاید. کسی چه می داند.

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

سنتوری

دیشب فیلم قاچاقی سنتوری را دیدم، امروز آمدم درباره اش بنویسم دیدم یکی بهتر از من درباره اش اندیشیده و نوشته و کار مرا ساده کرده. شما هم اگر فیلم را دیده اید بخوانید و لذت ببرید.

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

انفلاب

یک روایت جاکشانه و ابلهانه از انقلاب مردم ایران. گویا تخم این آدم های در انقلاب نبوده را حسین درخشان ریخته است. مردک می گوید چپ ها خواهان رفتن شاه نبودند و مدال تخمکی گردن امام می اندازد.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

سیاهکل


یاد مبارزان جان بر کفی که تلاطمی در جزیره ثبات شاهنشاهی به وجود آوردند و در خاک غلطیدند گرامی باد. اگر چه امروز با شیوه مبارزه آنها همراه نباشیم ، اما با آرمان آنها که ایرانی آباد و خالی از سلطه فقر، جهل و مذهب بود همیشه بوده و خواهیم بود. یاد یاران یاد باد!

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

سبیل طلا

این خانم سبیل خیلی احساساتی شده و طفلک دلش سخت برای مردم فلسطین گرفته. شتاب سبیل خیلی زیاد است و گویا ترمز بریده . بیچاره مردم فلسطین چند روز است که دچار سرکوب دولت نژاد پرست اسرائیل شده اند. پیش از این اتفاقی نیفتاده و یا شاید خانم سبیل طلا که مثل مرشد اعظم اش آقای درخشان از چشمهای آبی و موهای بلوند نفرت پیدا کرده تازه متوجه این قضیه شده و دیر آمده می خواهد پرواز کند. آن هم با بالهای احمدی نژاد و حسین سریعتمداری( جلاد اوین ). هر چه هم کلنگ پند و اندرزش می دهد که بابا ول کن ، دست بردار نیست. تازه می خواهد حسین شریعتمداری را به کانادا دعوت کند و برایش سفره حضرت ابوالفضل بیندازد. به نژاد پرستان ایرانی حمله می کند و از سوی دیگر بوسه بر دستان کقیف ترین و جنایتکار ترین جلادان قرن می زند. دم خروس ( ببخشید مرغ ) را باور کنیم یا قسم سبیل را؟ همین دستگاه جلادی که به زعم درخشان و سبیل طلا دارد از مردم فلسطین دفاع می کند، جان پرشورترین ایرانی مدافع فلسطینیان – مجید شریف – را به نامردمی ترین شیوه گرفت. چند نکته را برای سبیل که تازه خودش را در میدان سیاست پرتاب کرده بگویم تا کمی روشن شود و این چنین کودکانه برای احمدی نژاد نرقصد.


نخست این که همه مردم را زباله خواندن ( که خودت هم جزیی خرد و ناچیز از آن هایی ) تف سربالا به سبیل خویشتن انداختن است و تازه از آن بدتر همه را فاشیست خواندن ، چون این برخورد چیزی نیست جز فاشیسم ناب آن هم از نوع اسلامی آن که شما گویا خیلی به آن افتخار می کنید. در ضمن چرا با حمله به همه ایرانی های بی خیال می روی پشت حکومت اسلامی سنگر می گیری؟ این که دیگر مثل روز روشن است : جمهوری اسلامی از سر سفره مردم زیر خط فقر ایران غارت می کند و به جیب باندهای سیاه اسلامی می ریزد. نه برای کمک به مردم سرکوب شده نوار غزه ، بلکه جهت یاری گیری در جبهه حق علیه باطل.

دوم این که چه کسی گفته که دفاع از مردم فلسطین یعنی دفاع از اراذل و اوباشی که هم از کیسه عربستان سعودی می خورند هم از توبره ولایت فقیه؟ چرا باید برای دفاع از مردم فلسطین رفت پشت احمدی نژاد سنگر گرفت ؟ مگر نمی شود از فلسطینی ها به طور مستقل دفاع کرد؟ و مگر نیروهای چپ و دمکرات ایرانی تا حالا پشتیبانی نکرده اند. اگر ریگ اسلامی توی کفشت نیست چرا کور شدی ؟ و شاید تازه با ارشادات رهبر جدید مبارزات مسلمانان جهان آقای درخشان به این جاها رسیدی؟ فلسطین بیش از نیم قرن است که دارد زیر چکمه نژادپرستی جان می کند. صبرا و شتیلا را نشنفته ای ؟ انتفاضه را ندیده ای. میلیون ها آواره بی خانه و کاشانه را ندیدی که احساساتت این چنین فوران زده ؟

سوم فلسطین بحرانی است که باید ادامه داشته باشد. نزدیک به یک قرن است که از ایده نخستین یک جزیره غربی در میان ممالک نفت خیز می گذرد. اسرائیل آن جاست که منافع غرب را حفظ کند و بحران و آشوب بیافریند تا بهانه حضور سرمایه داری جهانی همواره برقرار باشد. همین دولت های عربی به این بهانه میلیاردها دلار اسلحه دست سوم غرب را می خرند. تازه اسرائیل کم بود، حکومت اسلامی را هم به آن اضافه کردند و مذهب را آن چنان گسترش دادند که گور تمام نیروهای چپ و دمکراتیک را کندند و صحنه خاورمیانه را از وجود آنها تهی کردند. اگر خشتکش را داری برو توی محل زندگیت و علنی از اسلام انتقاد کن. فلسطین این بحران را زنده نگه می دارد. این بحران با وجود دولت اسرائیل و کمک غرب و خریت اسلامیون پایانی ندارد. حالا شما بنشین و گیس هایت را بکن و به ایرانی ها ( که در اصل بیشترین دفاع را از فلسطینی ها کرده اند ) ناسزا بگو. در سال هایی که شما هنوز پشت لبت سبز نشده بود و سبیل گردن کلفت نشده بودی در مسابقه بین ایران و اسرائیل در ورزشگاه امجدیه هزاران نفر با چشم بند های یک چشمی ( برای تمسخر موشه دایان ) به ورزشگاه آمدند و پس از آن هم تظاهرات بزرگی به سود مردم فلسطین در گرفت. بسیاری از مبارزان ایرانی در فلسطین آموزش می دیدند و در کنار مردم فلسطین مبارزه می کردند. هم اکنون نیز اگر چشم بینایت را باز کنی و سری به وب لاگ ها و سایت های ایرانیان بزنی این پشتیبانی را می بینی. مشکل این است که شما تنها سایت حسین ها را می خوانی و دنبال آنها می دوی. کیهان جلاد اوین هم درست مثل شما موضع گرفته . برو بخوان و هیاهوی بسیار برای هیچ نکن.

دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶

ده بهمن


دانشجویان دربند مبارزان راه آزادی و دادگری اند و نمی توان با چپ و راست خواندن دانشجویان ، صورت مسئله را که خفقان و سرکوب اسلامی در دانشگاه هاست لاپوشانی کرد. بیدار باشیم و نگذاریم که با جدا کردن ما از یکدیگر و زدن برچسب زمینه سرکوب امان را فراهم کنند. دانش جویان دربند وجدان های بیدار جامعه ما هستند و باید به دفاع از آنان برخیزیم.

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

شکنجه خوب. شکنجه بد

این حقوق بشر هم تعریف دوگانه پیدا کرده و صد البته از قدیم الایام داشته اما ملت نمی خواستند بپذیرند، حالا ریشش آن قدر درآمده که خان هم از شوریش به صدا در آمده. واقعیت این است که بشر بر دو نوع است بشری که خودش را متمدن می داند و هر گهی هم که خواست با نام تمدن می خورد و بشری که متمدن نشده و هر بلایی می توان بر سرش آورد. حال آدم از این جهان سرتا پا گهی به هم می خورد.

سه‌شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۶

جادو و جنبل

علی دایی با تسبیح انداختن و سر دعا باز کردن قصد دارد که طلسم و جادوی دشمنان را از تیمش دور کند. این روزها که تیم ملی فوتبال مثل تمام کشورمان از بی سرپرستی و فلاکت رنج می برد ، علی دایی هم تنور را داغ دیده و می خواهد با لوس کردن خودش و با آخوند بازی از این نمد کلاهی دست و پا کند. به نکبتی که سر و روی مملکت را گرفته بخندیم و یا به اظهارات ابلهانه دایی؟

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

نفرت

عرفان عزیزم این روزها سرگرم کالبد شکافی پدیده نفرت است: ژرف و خواندنی. چند سال پیش چیزکی در همین مورد نوشته بودم که دیدم بد نیست آن را دوباره بیاورم ، تا عرفان هم نگاهی به آن بیاندازد. شاید چیزی دستش را گرفت.

کینه ونفرت عمری به درازای تاریخ بشر دارند. نخستین انسانی که می خواست خودش را بر دیگری برتر نهد، پدیده نفرت را آفرید. قدرت نفرت را از درون خودش زایاند و از آن روز انسان گرگ انسان شد. جمهوری اسلامی ایران از همان بدو پیدایش خود با نفرت زاده شد. نخست نفرت از قدرتمداران گذشته و سپس نفرت از کمونیستها، سوسیالیستها، آزادیخواهان لیبرال، ملی گرایان، بهایی ها و هر کسی که به نقد قدرت آنان بر می خاست. این نفرت ، نفرتی کور و نابخردانه بود. از ذهن تشنة قدرت تراوش می کرد. هسته درونی این نفرت نابخردانه ،‌ احساس بی ارزش انگاشته شدن از سوی مخالفان قدرت و حکومت بود. این نفرت دیگراندیشان را به سویی برد که به اشکال گوناگون پاسخ این نفرت را با نفرت بدهند. راهی دیگر نبود. نفرت حکومت ، نفرت مردم از نهاد قدرت را زایاند. در پروسه این نفرت کور ، انتقام گیری هم وارد میدان شد. انتقام سیاه و بگیر و ببند و حذف فیزیکی مخالفان به حکومت لذت قدرت را چشاند و از احساس بی ارزشیش کاهید. گسترش نفرت ، انتقام گیری خونین و وحشیانه را به آداب و سنت جمهوری اسلامی تبدیل نمود. در این میان لاجوردی لقب قهرمان گرفت. نفرت کور و وحشیانه همانندی زیادی با عشق آگاهانه دارد. آنها چنانکه آغازی ندارند، پایان پذیر هم نیستند. همانگونه که عشق آگاهانه ماندنی و جاودان است، نفرت کور هم جاودان و پایدار است و زخم هایش را قدرت فراموشی نیست. هر حرکت کوچک مردم بر نفرت قدرتمداران از آنها می افزاید. هرکاری که مردم انجام دهند، شرارت نامیده می شود. نفرت انسان را به سرزمین تاریکی در می افکند. پیشداوری و از خود راندن دیگران ذاتی ذهن نفرت زده است. آنان که نفرت می ورزند، خرد را از کف نهاده و در ناآگاهی مطلق در می افتند. نفرت احمقانه ترین و زشت ترین احساسی است که یک انسان یا حکومت می تواند داشته باشد. نفرت جهانی بسیار تنگ و بسته می آفریند و می گذارد که تصور و تخیل و رویداد های ناگهانی جایگزین واقعیت و حقیقت شوند.از همین رو نفرت دیوانگی می آورد. ذهن نفرت زده برای قتل، ترور، و شکنجه و آزار دیگران دلایل می تراشد. انسان معترض شرور و توطئه گر است . آنهایند که جهان را به ناپاکی می آلایند. بدین علت باید از روی کره زمین پاکسازی شوند. تا پاکان بتوانند قدرتشان را استوار نمایند. این ذهن مریض هرگونه حرکت سرکوب گرانه ای را برای خود قانونی می داند. تنها چیزی که می تواند نفرت را دگرگون کند: عشق ، بینش حقیقت جو و پژوهنده ، شناخت واقعیت و گفتگو است. همانقدر که شناخت ذهن و زبان عشق حیاتی است، شناخت ذهن و زبان نفرت هم اهمیت دارد. بیاید تا سرچشمه های نفرت را در درون خودمان کشف و نخست خود را ازشرآنها بزداییم. مبارزه با تیرگی و نفرتی که حکومت اسلامی پراکنده است ، نیاز به همبستگی بخردانه و عاشقانة ما دارد.

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

سکس

این حضرات حکومتی هر چه درس اخلاقی به مردم می دهند و شبانه روز توسط رسانه های همگانی - که قدرت خدا تعدادشان کم نیست - ملت را بمباران پند و اندرزی می کنند، اما ملت غیور همیشه در صحنه ول کن معامله نیست. ماهواره و پخش فیلم های پورنو و پوشیدن چکمه های ساق بلند سکسی کم بود آلات و ادوات لهو و لعب هم به آن اضافه شد. معلوم نیست این اسباب بازی های سکسی را چه کسی وارد کرده است. مردم غیور بندر عباس یا زبانم لال سپاه پاسداران که مجهز به اسکله های مخفی فراوانی در سرتاسر خلیج فارس است ؟ البته برای ملت بد نیست . گرانی چنان بیداد می کند که کسی را جرات ازدواج و این حرف ها نیست. دست کم اسباب بازی های سکسی در گیرودار این گرانی می توانند ملت را سرگرم کند.

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

رنج و دیگر هیچ


مدتی بود که درب و داغان بودم به تمام معنا. دستم یه هیچ کاری نمی رفت. همه چیز برایم بی هوده شده بود. چراغ امید - که سال هاست مرا در این تاریکی هولناک به روشنی اش دل خوش می دارد - رو به خاموشی می رفت و زندگی در کل بی معنا شده بود. اما چشمها را نمی توانستم ببندم. چشمهایم می دید و تاب نمی آورد دیده هایش را، و از من پاسخ می خواست و مرا در برابر پرسش : بودن یا نبودن می گذاشت. اگر می خواهی باشی پس چشم را نمی شود بست. باید ببینی، گوش دهی ، بیاموزی، واکنش نشان دهی و در یک کلام زندگی کنی و نقش خودت را به عنوان یک انسان هیچ گاه به فراموشی نسپاری.
بگذریم مگر می شود در زمانه ای که زنی جوان را به جرم واکنش در برابر مرد کثافتش به طناب دار می کشند خاموش نشست. همین راحله زمانی و مرگ نابه هنگام و وحشیانه اش با دو کودک نازنینش که آینده ای بهتر از خود او نخواهند داشت کافی است که آرام ننشینیم و بگوئیم و اعتراض کنیم و جهان را از این نامردمی با خبر سازیم.
شاید آقای الف و خانم ب و آقای جیم داستان زیتون خانم هم همین راحله ها و آن دوازده نفری باشند که هم زمان با او اعدام شدند. هیچ دردی را دست کم نگیریم. برای یک نفر در کالفرنیا مرگ گربه ای شاید دردناک ترین خاطره زندگی اش باشد و برای نفری دیگر در تهران اعدام هر روزه شهروندان . هیچ کدام از دیگری برتر نیست. رنج رنج است . مهم آن انسانی است که آن را تجربه می کند و دیگر هیچ.