یکشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۲

این مقاله را پیشتر در سایت گویا منتشر کرده ام.

زلزله ی استبداد و دیکتاتوری
زلزله یک فاجعه ی طبیعیست. اما مثل هر فاجعه ی طبیعی دیگری ، بشر برای مهارش به تلاش های فراوانی دست زده است. با اینکه ایران بر روی خط زلزله قرار دارد و بارها دستخوش آن شده ، چرا هیچ تدارکاتی برای مبارزه با آن صورت نگرفته است؟
درست چند روز پیش از فاجعه ی بم ، زلزله ای کالیفزنیا را می لرزاند. قدرت این زلزله درست به اندازه ی زلزله بم بوده است. در کالیفرنیا سه نفر کشته می شوند و برق چند منطقه برای مدت کوتاهی قطع می شود. در بم نزدیک به پنجاه هزار نفر جان شیرین خود را از کف می نهند و هزاران تن دیگر روزگار را باید با زخم های به جا مانده از آن به سر آورند.

آری زلزله یک فاجعه ی طبیعیست . اما زلزله ی استبداد و دیکتاتوری که سالهای زیادی کشور ما را لرزانده و می لرزاند، طبیعی نیست. بروید و سری به شهر طبس یا رودبار – که آوار زلزله را بر تن خود لمس کرده اند – بزنید. کدام یک از این شهرها به شیوه ی نوین در برابر زلزله بازسازی شده اند؟
در دوران ستم شاهی میلیاردها دلار از ثروت ملی مردم ایران ، خرج سرپا نگهداشتن دستگاه امنیتی و ارتش تا بن دندان مسلحی می شد که تنها هنرش حفظ رژیم از بن پوسیده ی دیکتاتوری بود. بریز و بپاش های جشن دوهزاروپانصد ساله و وام های بدون عوض پیشکش. همین دستگاه امنیتی در جریان زلزله ی طبس در پی این آمده بود که دانشجویان امدادگر و نیروهای مبارز را شناسایی و دستگیر کند ( کاری که دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی هنگام سیل خوزستان با امدادگران می کرد) .
پس از انقلاب و با روی کار آمدن جمهوری اسلامی وضع نه تنها بهتر نشد که ابعاد غارت گسترده تر شد. این بار نه هزار فامیل که هزاران هزار فامیل باید از سرچشمه ی منابع ملی ارتزاق کنند. هر آخوندکی یک بنیاد مالی راه انداخت و برای حفظ آن به هرکاری هم دست می زند.ارتش بیست میلیونی سپاه و بسیج و صدها ارگان ریز و درشت دیگر هم به آنها پیوستند و سالهاست که شیره ی جان مردم را می مکند. در جریان زلزله ی شمال کمک های بین المللی سر از بازار ناصرخسرو در می آوردند. بیرحمی انسان را می بینید؟
گناه مردم بم چیزی نیست جز زاده شدن در کشوری که همواره در حال غارت شدن توسط حکومت های سرتا پا فاسد و انگلی است. شگفتا که این مردم در خانه هایی می زیسته اند که مواد و مصالح ساختمانیش ، درست همان چیزیست که 2500 سال پیش برج و باروی شهر باستانی بم را با آن بنا کرده بوده اند. ستم را می بینید؟
کالیفرنیا و ایران هر دو بر روی خط زلزله قرار دارند. درکالیفرنیا سه نفر کشته می شود ، در بم نزدیک به پنجاه هزار تن. آیا این رویدادها انگشت اتهام را به سوی حکومت های دزد و چپاولگر دراز نمی کند؟
همین امروز و با پیش بینی های علمی ، رخداد زلزله ای در تهران گمان زده می شود. آیا سردمداران حکومت تا کنون چاره ای برای کاهش دامنه ی فاجعه ی انسانی آن دیده اند؟ یا قرار است مثل آن مقام حکومتی بگویند : ما اصلا فکر نمی کردیم دربم زلزله بیاید.
مردم بم که امروز بر خاکستر اندوه و درد نشسته اند، با گذشت روزگار دوباره از خاک سر بر می آورند و شهرشان را باسازی می کنند. زمان دردها و زخم ها را به دست فراموشی می سپارد. زندگی راهش را در بم ادامه خواهد داد. چنانکه در طبس و رودبار و دیگر حای ها داد. اما تا کی مردم ایران باید از تکانه های زلزله ی سیاسی استبداد – که چون بختکی بر روی ایران افتاده – رنج ببرند؟
اگر بم در اثر یک بلای طبیعی با خاک یکسان شد ، ایران را زلزله ی استبداد آرام آرام به ویرانه بدل می سازد.

۲ نظر:

آذر.میم گفت...

سلام
خواندم مقاله تان را پیرامون بم به دذنبال مطلبی حواتشی فاجعه ی بم بودم و تصویر سرچ کردم برایم جالب آمد نوشته تان و این که هیچ کامنتی نبود ..نمیدانم باورهایم به شدت خدشه دار شده اند و بد حادثه از من که زمانی آرزوهای بزرگی را در سر میپروراندم موجودی منفعل ساخته که گاه دلم برایش میسوزد اما هرگز از تک و تا نمی اندازد خود را این من...زمانه ی غریبیست دوست من زمانه ی خوب حرف زدنها و زشت زیستنها زمانه ی خودفروشی انسان زمانه ی دانستن جرم بزرگ انسان ...و چه بگویم؟
سخن بسیار است اما چه زیباست اگر صادقانه بیان شود بی هیچ هراسی از قضاوت دیگران و این در وجود بسیاری از مانیستوواین شهامت میخواستم با اجازه قسمتی از مطلبتان را با ذکر ماخد به همراه تصویری در بلاگ خود قرار دهم
لطفا اجازه خود را اطلاع دهید سپاسگزارم
موید باش
آذر

آذر.میم گفت...

نوشته هاتان مرا به تعقل واداشت و باز مینویسم ازآنرو که هنوز نمیدنم آنکه مرا از خویشتن ربود آنکه شایط زیستن را برمن دشوار ساخت خود من بودم یا نظام حاکم که بی تردید بر پیکره ی باورها و هستی ام تازیانه ها نواخت و ممن برا پیدا کردن علت به دنبال دردها و آلام دیگران بودم پیوسته و تزریق آرامش بر باور به هم ریخته ی یاران راه که گاه دزدان غافله میگشتند و دیگر....
به جرم زن بودن اندیشیدن و آزاد اندیشی بر من حرام اسیر سنت های غغلط و دیوارهای شیشه ای حصاری از آنچه به نام فرهنگ بر من دیکته کردند که جسمم که صورت بزک کرده ام را طالب بود جمع تنه اندیشه هایم را نه ...هر گز مرا برای آنچه بودم نخواستند برای چیزی خواستند که هر گز نبودم..
و این است موقعیت زن ایرانی در این بازار مکاااره که ارزان است انسانیت را قدر و قیمت و ..
و زمان آنچنان به تندی در گذر است که به دمی نرسیده به پایان خط بودن نزدیک میشوی ..با افکاری که باید خط به خطشان را برای همه ترجمه کنی سخت است...بخداوندی خدا سخت است که خود را ترجمه کنی برای آنکه دیگران بشناسند که تو نه از جنس سنگ خار که از لطافت خیس باران بهارانی...

موید باش

آذر